امشب به اصرار خواهرم، برای دومین بار، فیلم" به نام پدر " رو دیدیم........اما چه دیدنی!!! اولش خیلی خوشحال بودم که این بار، بدون توجه به جذابیت های بصری، به عمق و معنا و مفهوم تک تک نگاهها و دیالوگها و افکتها و نماها، پی میبرم و فکر می کنم........اما از صدقه ی سر دو تا نابغه، که درست پشت سرمون نشسته بودن، هیچی از فیلم نفهمیدم........
چشمتون روز بد نبینه! یه زن و شوهر خنگ به تمام معنا.......ابتدای فیلم، که یه دونه" مین باقی مونده از زمان جنگ " زیر پای شخصیت اول، منفجر شده بود، سر و صداشون بر سر اینکه این منطقه، کدوم یک از مناطق سر سبز شمال کشور بلند شد!!! در طول فیلم هم، بر سر هر اتفاق و دیالوگ ساده، اینقده بلند بلند خودشون و همدیگه رو سوال پیچ می کردن که بیا و ببین!!! لحظه هایی که ملت، داشتن از اشک و فین فین می مردن، هر هر هر ریسه رفته بودن از خنده!!! لحظه های احساسی فیلم هم، با صدای بلند، دندون خلال می کردن!!! آخر کار هم که با جدیت، برگشتم، زل زدم بهشون و گفتم: میشه لطف کنین آرومتر صحبت کنین؟ وقتی سرمو برگردوندم، خانومه از آقاهه پرسید: چی چی گفت؟؟؟
خلاصه امشب کلی خدا رو به خاطر اینکه ما رو هم اینقده شاسکول و پرت و خل و چل و سطحی و ظاهر بین، نیافریده، شکر کردم.

