تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

امشب به اصرار خواهرم، برای دومین بار، فیلم" به نام پدر " رو دیدیم........اما چه دیدنی!!!  اولش خیلی خوشحال بودم که این بار، بدون توجه به جذابیت های بصری، به عمق و معنا و مفهوم تک تک نگاهها و دیالوگها و افکتها و نماها، پی میبرم و فکر می کنم........اما از صدقه ی سر دو تا نابغه، که درست پشت سرمون نشسته بودن، هیچی از فیلم نفهمیدم........

چشمتون روز بد نبینه! یه زن و شوهر خنگ به تمام معنا.......ابتدای فیلم، که یه دونه" مین باقی مونده از زمان جنگ " زیر پای شخصیت اول، منفجر شده بود، سر و صداشون بر سر اینکه این منطقه، کدوم یک از مناطق سر سبز شمال کشور بلند شد!!!  در طول فیلم هم، بر سر هر اتفاق و دیالوگ ساده، اینقده بلند بلند خودشون و همدیگه رو سوال پیچ می کردن که بیا و ببین!!! لحظه هایی که ملت، داشتن از اشک و فین فین می مردن، هر هر هر ریسه رفته بودن از خنده!!! لحظه های احساسی فیلم هم، با صدای بلند، دندون خلال می کردن!!!  آخر کار هم که با جدیت، برگشتم، زل زدم بهشون و گفتم: میشه لطف کنین آرومتر صحبت کنین؟ وقتی سرمو برگردوندم، خانومه از آقاهه پرسید: چی چی گفت؟؟؟

خلاصه امشب کلی خدا رو به خاطر اینکه ما رو هم اینقده شاسکول و پرت و خل و چل و سطحی و ظاهر بین، نیافریده، شکر کردم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:59  توسط آذر  | 

 

من این روزا کیفم کوکه. شادابم. با طراوتم. پرنشاطم. صبحا که از خواب پا می شم، کلی انگیزه دارم برا کارای مختلف. هر چیزی می تونه خوشحالم کنه؛ از پذیرایی از یه مهمون خوب گرفته تا پختن غذاهای من درآوردی و تزیین سالاد و چیدن سفره، یا سر و کله زدن با مسئولای بد اخلاق و همیشه خسته ی دانشگاه، یا حتی تلاش برای تغییر مدل ابرو از باریک به پهن!!!

این روزا آرومم. یه آرامش قشنگ، به زندگی و وجودم سایه انداخته. یه سایه ی خنک، که می تونم ساعتها در پناهش دراز بکشم و خوابای رنگی ببینم.

صبحا که از خواب بیدار می شم، بازی نور و باد با پرده ی حریر اتاق برام قشنگه؛ سلام و صبح بخیر همسر جان ـ آماده کرذن صبحونه ـ و مثه یه گربه ی کنجکاو ، سرکشی به همه جای خونه برام قشنگه؛ حتی ظرف شستن هم برام قشنگ شده: لیوان و بشقابای کثیفو که زیر شیر آب، کف می زنم و می شورم و برق می ندازم، کلی کیف می کنم!

خلاصه که زندگی ،با عشق و آرامش، علیرغم همه ی فراز و نشیباش، خیلی قشنگه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 15:35  توسط آذر  | 

.....دیشب دیدمش. تقریبا تموم فیلم رو اشک می ریختم. همه ی دور و بریام هم به فین فین افتاده بودن. فیلم قشنگی بود؛ روابط آدمای فیلم، ساده و عاشقونه بود؛ یه جور صمیمیت و وابستگی که من شیفته شم. وسطای فیلم، میون لحظه های حساس، دستمو تو دستاش گرفت و فشار داد. ازش پرسیدم: تو هم، منو همینقدر دوس داری؟ خنده ش گرفته بود. آروم گفت: بیشترتر!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:45  توسط آذر  | 

کوچولوی من؛ جوونه ی قشنگ زندگیم؛ سلام!

دلم برات خیلی تنگه؛ دوس داشتم می تونستم هر چه زودتر ببینمت؛ خوب نگات می کردم، به سر کوچولوت، موهای نرمت، لپای لطیفت دست می کشیدم و باور می کردم اینی که توی بغلمه، بچه ی خودمه!

عزیز دلم!

همیشه از مادر شدن فرار کردم، حتی از فکرش! و در توجیه رفتارم، بهونه آوردم که: من هنوز کم سن و سالم؛ دارم درس می خونم؛ شوهرم از بچه خوشش نمیاد؛ من و همسرم هنوز خوب همو نمیشناسیم؛ من می خوام حالا حالاها راحت باشم ـ مسافرت برم ـ چیز یاد بگیرم؛ بچه مانع پیشرفته؛ بچه مانع عشقمونه و............

اما امروز پی بردم تموم این بهونه ها و شونه خالی کردنا و فرارها و توجیه ها، به یه دلیل ساده س:اونم اینکه مادرت هنوز آدم نشده، هنوز اونقدری که باید، با خدای خودش رفیق نشده، هنوز گناهو کنار نذاشته، هنوز تکلیفشو با خودش روشن نکرده.....اینه که از تو فرار می کنه!

عزیزم؛ پسر یا دختر قشنگم! دو بار خوابتو دیدم. تو خواب ،داشتنت خیلی لذت بخش بود؛ یه لذت غیر قابل توصیف!

نازنینم! خیلی بهت فکر می کنم، دوستت دارم و عمیقا می خوامت. فقط دعا کن زودتر آدم شم تا من و تو زودتر به هم برسیم.

مادر روسیاهت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 20:39  توسط آذر  | 

شبه.مهمونا رفتن. دارم جمع آوری میکنم. همسر جان هم ظرف می شوره. امروز کلی مهمون داشتیم. به مناسبت عید و خونه ی جدید و دید و بازدید. از یکی ـ دو روز قبل، کلی تدارک دیدم؛ اینو اونو دعوت کردم؛ خونه رو حسابی مرتب کردم؛ خرید کردم؛ چند رقم غذا و دسر درست کردم؛ به خودم رسیدم و در طول مهمونی، با یه لبخند پت و پهن، مرتب به مهمونا خوشامد گفتم، سفره چیدم و جمع کردم، شربت و چای و شکلات و میوه تعارف کردم، کنارشون نشستم و سعی کردم با دقت به حرفاشون گوش بدم و با کلی آرزوهای رنگی رنگی بدرقه شون کردم.

شبه. خسته م. کف پاهام ذق ذق میکنه. کارام تقریبا تموم شده. روی تخت می شینم. یه رشته ی باریک از موهامو دور انگشتم  لوله میکنم و از خودم می پرسم: نیمه ی شعبان یعنی همینی که گذشت؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 20:10  توسط آذر  | 

امروز صبح، دو تا تماس غیر منتظره از دو تا دوست خوب داشتم. بچه هایی که تقریبا از ارتباط باهاشون ناامید شده بودم. نه اینکه همدیگه رو دوس نداشته باشیم. اما هر کدوم گرفتاریهای خاص خودمونو داریم. یکیشون شدیدا سرگرم درس و دانشگاه و کار و همسره؛ اون یکی هم نی نی داره و چن وقت دیگه، بچه ش به دنیا میاد. بس که خوشحال شدم، بعدش کلی فکر کردم و اشک ریختم. حس اینکه کسی هست که بهت فکر کنه و دوستت داشته باشه، خیلی قشنگ و دلنشینه. بعضی دوستیا، ریشه در روح و گذشته ی آدما دارن. ریشه هایی که باعث میشن از ورای دو سال دوری و بی خبری، گوشی تلفنو برداری، شمارشو بگیری و با شنیدن صدایی که میگه : الو؟، تموم غصه ها و دلخوریها و دلتنگیهات یادت بره! 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:39  توسط آذر  | 

بعد از دو سال دوری و تنهایی، دوباره به شهرمون برگشتیم. هم خونواده ی من و هم خونواده ی همسرم، خیلی خوشحالن که ما دوباره کنارشونیم. تقریبا یک هفته س که اسباب کشی کردیم اما خونه مون هنوز نامرتبه و من از این بابت کمی کلافه م. خونه ی بزرگ و قشنگیه، دلباز و پر نور. کلی ایده داریم براش. نذاشتیم خونواده هامون بیان دیدنمون تا خونمونو خوشکل کنیم، بعد!  بعد از دو سال غربت، حالا که برگشتم، با همه چیز غریبه و بیگانه م! با این شهر، با خونه هاش، با در و دیواراش، با آدماش.....اینجا خیلی شلوغه، آدماش آروم نیستن، آسمونش کوتاه و خاکستریه، خونه هاش کوچیک و خیابوناش تنگه.....هر چند که شادیهای کوچولوی خودشو هم داره! صبح های جمعه که از خواب پا میشم و یادم میاد میتونم امروز ناهار رو کنارمامانم اینا باشم ، کلی ذوق میکنم!  خلاصه همه چیزو حسابی فراموش کرده بودم. انگار دو سال تو خواب، تو خیال، تو کما، تو آرامش مطلق زندگی کردم و حالا با یه سیلی از خواب پریدم!  به هر حال زندگیه دیگه. اینم یه شروع تازه س.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:21  توسط آذر  |