تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

من امشب یه فیلم توپ دیدم. تقاطع. روایت چند جوون، در تهران این روزها!

فکرم خیلی مشغوله!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 23:52  توسط آذر  | 

یه عمر بیست و چند ساله ی پر از گناه و غفلت........

یه عالمه فرصت از دست رفته........

چند تا شب قدر افتضاح........

تکرار مکرر اشتباهات........

یه همسر مارکوپولو........

یه مشت آدم، که بودن در کنارشون، زجر خالیه........

یه همسایه که سر هر چیز کوچیک، چشاشو می بنده و دهنشو وا می کنه و کلی اراجیف، بارت می کنه........

یه مشت رفیق بی معرفت که هیچوقت نمی تونی روشون حساب کنی........

یه مشت حسود که از الکی حسادت می کنن........

یه دانشگاه پراز استادای گاگول........

یه دنیا معصومیت و اعتماد از دست رفته........

یه عالمه تصمیم عمل نشده؛ انگیزه های در نطفه خفه شده؛ استعدادهای تلف شده........

یه خونه ی به هم ریخته؛ ظرفای نشسته؛ غذای پخته نشده........

یه مشت جیغ تو سینه تلنبار شده........

یه عالمه اشک نریخته........

ای خدا! حق دارم افسرده و ناامید و بی حوصله باشم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 22:45  توسط آذر  | 

عرضم به حضورتون:دلتنگی،سیکلهای مختلف داره.

وقتی داره می ره،پر انرژی هستی.قوی هستی.سر پا هستی.تو ذهنت،هزارتا برنامه می ریزی واسه تنهاییت.واسه روزایی که دیگه لازم نیست با کسی تقسیمشون کنی.دلت گرفته؛چشات غمگینه،اما ته دلت به روزی فکر میکنی که باز بر میگرده و دوباره کنار همید.

یه کم که می گذره،جای خالیشو حس می کنی.اما به روی خودت نمیاری.نمی خوای به دلتنگیت رو بدی.عوضش با درس و کار و مهمونی و عوض کردن دکوراسیون و وب گردی و تلفن کردن به این واون،خودتو خفه می کنی.

بیشتر تر که می گذره،تازه می فهمی چقدر عاشقش بودی و نمی دونستی.یه عاشق غمگین.روزی هزار بار،تو دلت باهاش خلوت می کنی،آلبوم هاتونو ورق می زنی،براش نامه می نویسی،پشت تلفن اشک می ریزی؛هی یاد مهربونیاش می افتی و شرمنده می شی؛هی یاد سرتق بازی های خودت می افتی و پشیمون می شی؛و هی تو دل شب،اشکای گرمت،گونه ها و دهنتو خیس می کنه.

یه کم بیشترترتر که می گذره،دیگه خسته ای.بی حوصله ای.زندگی،پول،رفاه،کار،موقعیت اجتماعی و هر کوفت زهر مار دیگه،ارزشش در نظرت رنگ می بازه.همه چیزو زیر سوال می بری.مرتب از خودت می پرسی:چرا؟چرا دنیا اینجوریه؟کی به کیه؟ما داریم تاوان چی رو پس می دیم؟ اشتها نداری.سر در گمی.پشت تلفن داد می زنی.عصبانی هستی.کلافه ای.یه تیکه از وجودتو گم کردی آخه!

روزای بعدش،وقتی التماس هات،تو دل سنگش اثر نکرد و کارشو ول نکردو بر نگشت،روزای بی تفاوتیه.هی بشینی یه گوشه،زل بزنی به دور دورا،با خودت فکر کنی:من از زندگی چی می خواستم؟قرارمون چی بود؟قرار بود پول و رفاه و موقعیت اجتماعی،عشق و آرامشمونو بیشتر کنه یا قشنگترین لحظه هامون،فدای مادیات بشه؟

***

اینا تموم حرفایی بود که به لحاظ شرایط خودم و خوندن مطالب وبلاگ"ته دل یه دختر پیچیده"و دیدن شرایط عجیب و غریب زندگی خیلی از دوستا و همسن و سالام،تو دلم بود!اینهمه تلاش و دوری،برای رسیدن به حداقل ها و نه ارضای زیاده خواهی ها،منصفانه است؟واقعا شیوه ی زندگی ماها صحیحه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 19:58  توسط آذر  | 

سلام. جاتون خالی. ما امروز دو ساعت رو موجای دریا، سواری کردیم.دریا نا آروم بود. با قایق تندرو، از بندر رفتیم درگهان و قشم و بالعکس.تو برگشتن، فیلمی داشتیم بیا و ببین. یه بچه مثبت، درست روبروی من نشسته بود که انگار تا حالا نه دریا دیده، نه قایق سوار شده بود.بس که با دهن باز و چشای از حدقه بیرون زده، در و دیوار قایقو چسبید، داشت کم کم منو هم می ترسوند.یه بچه هم تو قایق بود که تا می تونست از ته جیگرش، جیغ زد و اشک ریخت. همسر جان هم که همش می گفت: الهی یه کوسه بپره تو قایق، تو رو بگیره بخوره!!! خودمم که فابریکی هر موقع رو دریام، همش این فکرمیاد سراغم که حالا اون زیر میرا چه خبره؟ چه زندگی جریان داره؟ ماهیا، جنا، پریای دریایی، جنازه ی آدمایی که تو دریا غرق شدن و از این حرفا. وسط راه هم به میمنت حضور چن تا گامبالو، قایق شکست و بدبخت شدیم. دیگه فکر نمیکردم اصلا به ساحل برسیم که طی یک اقدام کم نظیر، رسیدیم!!! اما واقعیت اینه که دریا، یه عظمت و ابهت خاصی داره. بخصوص اون وسط مسطا. اون جاهایی که آب، عمیق و تاریک میشه و از هر ور نگاه میکنی، هیچ دستاویزی نمی بینی.امروز تو قایق، روی امواج متلاطم، همش یاد این آیه ی قرآن بودم که خدا میگه: این ماییم که کشتی ها رو روی سطح آب دریا، کنترل و هدایت میکنیم. و همش ازش می خواستم ولمون نکنه. نه به خاطر وجود ما، که ما خیلی ناسپاسیم. بلکه به خاطر وجود اون دختر کوچولو که هنوز معنی گناهو نمی دونه و بخاطر مهربونی خودش.

فردا از همسر جان جدا میشم. می خواد منو زودتر بفرسته. کارش چندین روز دیگه طول می کشه و نگران کلاسای منه. از حالا لب بر می چینم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:46  توسط آذر  | 

سلام.من ایناهاشم.تو بندرعباس.شهر آدماي سياه سوخته.خودمم نمی دونم چه جوری سراز اینجا در آوردم. آخرین لحظه های شبی که همسر جانم، بار و بنه بسته بود تا برای یه سفر کاری بیاد اینجا، طبق معمول، قیافه ی مظلوم ترین و مفلوک ترین آدم دنیا رو به خودم گرفتم و با صدایی مورچگانه گفتم: داری می ری؟ کی بر می گردی؟ کاش می شد نری! کاش می شد منم باهات بیام!   که یهو، همسر جان، طی یک اقدام کاملا بی سابقه، جواب داد: خب اگه دوس داری و از بابت کلاسات مشکلی نداری، بیا!!! تا چن لحظه خشکم زد؛ بعد آروم پرسیدم: چی؟؟؟ که اونم در کمال ناباوری گفت: منم خیلی دوس دارم تو کنارم باشی؛ اگه میدونی بهت سخت نمی گذره، بیا!!!   منو می گی؟ از ذوق، سه متر و نیم پریدم تو هوا و عین جت لباس پوشیدم و وسایل جمع کردم و راه افتادیم.   اینجا البته به زیبایی و تمیزی و با صفایی کیش نیست، اما در حد و اندازه ی خودش، دوس داشتنیه. من که البته همش تو هتلم. کتاب و مجله می خونم و می خوابم و چیز میز می خورم و برا خودم خوشم.شبا هم می ریم بیرون و قراره اگه شد، روز آخرم یه سر بریم قشم و کیش.   به هر حال ما اینیم دیگه: شوهر مسحور کن! شوهر گول زن!   آخ که عجب رمضون معنوی و با صفایی داریم ما در ساحل خلیج فارس! هر گونه التماس دعایی پذیرفته میشه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 23:11  توسط آذر  |