-الو؟
-سلام داداشی. سحر هست؟
-سلام. گوشی.
-الو؟
-سلام سحر. آذرم.
-سلام.
-چطور مطوری؟ چه خبرا؟
-همچین می پرسی چه خبر، انگار پنجاه سال پیش اینجا بودی. خودت که نیم ساعت پیش بودی و دیدی.
-نه، منظورم خودتی. از خودت چه خبر؟ آخه فرصت نشد پیش هم باشیم و صحبت کنیم.چیکار می کنی؟ در چه حالی؟
-آهان.......بد نیستم!
-مثه اینکه یه خورده عصبانی بودی!
-ندیدی مامانی چه جوری باهام برخورد کرد؟ اعصابمو ریخت به هم.
-آخه سحر جون تو خیلی دیر اومدی. نگرانت شده بود. چند بار اومد سر کوچه و برگشت. زنگ زد خونه ی فرناز اینا. کلی گریه و دعا ثنا کرد. اونم در حالی که بهت گفته بود امروز نری بیرون.
-من که یادم نمیاد بهم گفته باشه نرو.
- به هر حال بد نیست یه کم در مورد اطرافیانت احساس مسئولیت کنی و با تنظیم وقت، سعی کنی به موقع خونه باشی.
-ببین! من امشب حالم خوب نیست. هیچ دلیلی هم نمی بینم بخاطر دیر اومدنم به کسی توضیحی بدم! کاری نداری؟
-...........

وقتی به دنیا اومد، شیش سالم بود. همینکه شنیدم دختره، کلی ذوق کردم. با بابا، وسایل مامان و بچه رو برداشتیم و راه افتادیم تا از بیمارستان، بیاریمشون خونه. منو تو ساختمون بیمارستان، راه نمی دادن. واسه همین کلی تو حیاط منتظر نشستم که یهو دیدم یه نفر از یکی از پنجره ها صدام می کنه. مامانم بود که خوشحال و خندون، برام دست تکون می داد. اسمشو گذاشتیم سحر. خیلی لاغر مردنی و نا آروم بود اما دوس داشتنی.
یادمه یکی از عادتای بچگیش، این بود که تا چشم بقیه رو دور می دید، فوری قیچی رو برمی داشت، آروم می رفت یه گوشه ی دنج و شروع می کرد به کوتاه کردن موهاش؛ تو هر چی عکس از بچگیش هست، موهاش کج و کوله و کوتاه و بلنده.
سحر تقریبا تنها بزرگ شد. الان که فکرشو می کنم، می بینم خیلی چیزی از بچگیش و دوران دبستانش، یادم نمیاد؛ و تو اوج بحران های خونوادگی، به بلوغ رسید. اون سالا، من خیلی زودتر از سنم، بزرگ شده بودم ودغدغه ها و گرفتاریای خاص خودمو داشتم.
راهنمایی که بود، منم ازدواج کردم و اون، تنها تر از همیشه، سخت ترین روزهاشو پشت سر گذاشت.
شرایط زندگیم، باعث شد چند سالی رو دور از سحر، تو یه شهر دیگه زندگی کنم و..........
حالا برگشتم. با یه دنیا امید. دوسش دارم. بهش احتیاج دارم. نگرانشم. ولی..........
کاش هنوزم همونقدری بود..........