تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، یه مردی بود که خیلی تنها بود! این مرد قصه ی ما، دلش خیلی گنده بود؛ غم و غصه ی همه رو از رو دلشون ور می داشت و می چپوند تو دل خودش.دور و برش، خیلی شلوغ پلوغ بود؛ اما اینا دروغ بود؛ حقیقت،"تنهایی" سمجی بود که هر صبح و شب، رو مخش راه می رفت و تو حرفا و شعرا و دست نوشته هاش، تابلو بود.

ظاهرا دوست و رفیق داشت، زن و زندگی داشت، درسی خونده بود، برا خودش کسی بود، برو بیایی داشت، اما اون، متعلق به هیچکدوم از اینا نبود. دلش: سوخته بود. جیگرش: جزغاله بود. واسه عشقی که، بی سرانجام مونده بود.

نمی دونم چی شد که دخترک، با این مرد، آشنا شد.اما همینو می دونم که مرد، شد تموم زندگی دخترک؛ دخترک رو بزرگش کرد، بهش محبت کرد،راهو نشون داد، غصه شو خورد، کمکش کرد.......و دست آخر، بازم تنها موند.

حالا بعضی شبا، بعضی روزای دوری و دلتنگی، دخترک، به یاد خیلی چیزا، اشک می ریزه و هق هق تلخش،شب رو پر می کنه. اما مواظبه کسی چشاشو که رنگ شاه توت شده، نبینه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 12:14  توسط آذر  | 

یکی از خصیصه های همسر من، اینه که از مس مس کردن و لفت دادن کارا، بشدت عصبی میشه؛ خودشم انصافا آدم تر و فرزیه؛ من ولی بر عکس؛ اردیبهشتی ام و بشدت عاشق آهسته و پیوسته انجام دادن کارا! سر همین قضیه، شده گاهی که از هم دلخور بشیم!

دیشب هم ، تو رستوران، وقتی بر سر انتخاب غذا، من همینطور فکر می کردم و فکر می کردم و فکر می کردم و البته این فکر کردنو حق مسلم خودم می دونستم، صداش در اومد و با یه لحن ملتمسانه گفت: آذر! زود باش ترو خدا!  منم که از یه مشت چیز میز دیگه ناراحت بودم، پرخاش کردم که: وااااااااااااای! من اصلا غذا نمی خوام!   وقتی هم که سکوت کرد و از سر میز بلند شد تا بره غذا سفارش بده، من همینطور داشتم تو ذهنم جمله ردیف می کردم تا وقتی برگشت، تحویلش بدم:.....تو خیلی بی ذوق و شوقی. خیلی بی حوصله ای. اصلا این روزا یه جوری شدی. به من کم توجهی. کم حرفی. همش تو خودتی. مدام تو فکر کار و سفری. انگار منو نمی بینی. حضورمو حس نمی کنی. برات بی ارزش شدم.من..........

- عزیزم! قابل تو رو نداره!

.......خشکم زد........تموم حرفا تو دهنم ماسید.........همراه با ظرف سالاد، یه جعبه ی کوچولو گذاشت جلوم، با یه جفت گوشواره ی فوق العاده داخلش! نگو طفلکم از قبل برام گرفته بوده و عجله داشته بهم بده!

.......خب! یه بار دیگه از استاد غافلگیری، رو دست خورده بودم. یه بار دیگه، خودم و اونو، قربانی بد بینی و قضاوت عجولانه م کرده بودم.......چاره ای نبود........شامم رو با مقادیر فراوانی اشک شور و مقدار متنابهی هق هق، میل کردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:47  توسط آذر  | 

-الو؟

-سلام داداشی. سحر هست؟

-سلام. گوشی.

-الو؟

-سلام سحر. آذرم.

-سلام.

-چطور مطوری؟ چه خبرا؟

-همچین می پرسی چه خبر، انگار پنجاه سال پیش اینجا بودی. خودت که نیم ساعت پیش بودی و دیدی.

-نه، منظورم خودتی. از خودت چه خبر؟ آخه فرصت نشد پیش هم باشیم و صحبت کنیم.چیکار می کنی؟ در چه حالی؟

-آهان.......بد نیستم!

-مثه اینکه یه خورده عصبانی بودی!

-ندیدی مامانی چه جوری باهام برخورد کرد؟ اعصابمو ریخت به هم.

-آخه سحر جون تو خیلی دیر اومدی. نگرانت شده بود. چند بار اومد سر کوچه و برگشت. زنگ زد خونه ی فرناز اینا. کلی گریه و دعا ثنا کرد. اونم در حالی که بهت گفته بود امروز نری بیرون.

-من که یادم نمیاد بهم گفته باشه نرو.

- به هر حال بد نیست یه کم در مورد اطرافیانت احساس مسئولیت کنی و با تنظیم وقت، سعی کنی به موقع خونه باشی.

-ببین! من امشب حالم خوب نیست. هیچ دلیلی هم نمی بینم بخاطر دیر اومدنم به کسی توضیحی بدم! کاری نداری؟

-...........

 

وقتی به دنیا اومد، شیش سالم بود. همینکه شنیدم دختره، کلی ذوق کردم. با بابا، وسایل مامان و بچه رو برداشتیم و راه افتادیم تا از بیمارستان، بیاریمشون خونه. منو تو ساختمون بیمارستان، راه نمی دادن. واسه همین کلی تو حیاط منتظر نشستم که یهو دیدم یه نفر از یکی از پنجره ها صدام می کنه. مامانم بود که خوشحال و خندون، برام دست تکون می داد. اسمشو گذاشتیم سحر. خیلی لاغر مردنی و نا آروم بود اما دوس داشتنی.

یادمه یکی از عادتای بچگیش، این بود که تا چشم بقیه رو دور می دید، فوری قیچی رو برمی داشت، آروم می رفت یه گوشه ی دنج و شروع می کرد به کوتاه کردن موهاش؛ تو هر چی عکس از بچگیش هست، موهاش کج و کوله و کوتاه و بلنده.

سحر تقریبا تنها بزرگ شد. الان که فکرشو می کنم، می بینم خیلی چیزی از بچگیش و دوران دبستانش، یادم نمیاد؛ و تو اوج بحران های خونوادگی، به بلوغ رسید. اون سالا، من خیلی زودتر از سنم، بزرگ شده بودم ودغدغه ها و گرفتاریای خاص خودمو داشتم.

راهنمایی که بود، منم ازدواج کردم و اون، تنها تر از همیشه، سخت ترین روزهاشو پشت سر گذاشت.

شرایط زندگیم، باعث شد چند سالی رو دور از سحر، تو یه شهر دیگه زندگی کنم و..........

حالا برگشتم. با یه دنیا امید. دوسش دارم. بهش احتیاج دارم. نگرانشم. ولی..........

کاش هنوزم همونقدری بود..........

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:44  توسط آذر  | 

امروز مریض بودم و کلاس نرفتم. هر چند دوشنبه ها، درسای سنگینی داریم که باید حتما حاضر شم اما امروز اصلا رمقشو نداشتم. یکی دو شب پیش، وقتی نگام به آرشیو مطالبم افتاد، با خودم فکر کردم که چه خوب که وبلاگ، مثه دفترچه یادداشت نیست که وقتی مطلب قبلی دلتو زد، پاره و مچاله ش کنی و بندازی دور؛ بر عکس؛ مطالب و احساسهای چندگانه، در کنار هم می مونن و در طول زمان، زیاد و زیادتر می شن و یه موقع که یه نگاهی بهشون می ندازی، با خودت فکر می کنی: چه عجیب! تموم این حسای ضد و نقیض، اونم به فاصله ی یه روز در میون، تو وجود من شکل گرفته؟...........حقیقته که زنها مثه موج می مونن: گاهی در اوج و گاهی درقعر و فرود و سکون! امروز: شاد و سرحال و خوشکل و پر انرژی و پر انگیزه، با هزار هزار تا آرزوی دور و دراز. فردا: بدبخت، بی حوصله، بی انگیزه، زرد و رنگ پریده با یه جوش گنده رو دماغ! بیچاره همسر خان گاهی میگه: آذر! تو خیلی غیر قابل پیش بینی هستی. تا میام به یه مدلت عادت کنم، دوباره مدل عوض کردی! چه کنیم دیگه. الان هم از همون مدل غمگینام. چندین روزه.{از پستهای قبلیم مشخصه}. از الکی فکرم مشغوله و اعصابم داغونه و هنوز لام تا کام باهام حرف نزدن، می زنم زیر گریه! گلو درد و تب و لرز و بدن درد هم که اضافه شده.

دیروز با همین حال پاچه گیریم رفتم سر کلاس. طراحی داشتیم با یه استاد عتیقه! یعنی تو اون چند ساعت، خیلی به خودم فشار آوردم تا از کوره در نرم. شما تصور کنین: یه خانم، با مقنعه ی خاکستری، مانتو کرم، شلوار سبز و کفش قهوه ای، بیاد تو و در طول چند ساعت، بخاطر عدم توانایی کنترل کلاس و دانشجوها، اونقدر جیغ جیغ و تهدید و توهین بکنه که گلوی خودش و گوش ما رو نابود کنه، آخرشم هیچی بارش نباشه و هیچی یاد نگیری! من نمیگم استادها کلی چسان فسان کنن و بیان سر کلاس. یا کوه صبر و آرامش و تجربه و مهارت باشن.یا در حد پیکاسو و رامبراند، قوی باشه دستشون ولی نه دیگه اینقدر عدم هارمونی در ظاهر و به هم ریختگی در اعصاب و ضعف در کار. نه اینکه فقط همین یکی این جوری باشه ها؛ اغلبشون همینطورن!

خلاصه آقا همه چی حسابی بهم ریخته. اما همه ی اینا، فقط تا عید فطره. من باید باید باید از اون به بعد، یه آذر دیگه بشم. پیشاپیش: عید همه تون مبارک!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:39  توسط آذر  |