-از صدای نفس نفس خودم، از خواب می پرم! خوابای بدی دیدم و خیلی ترسیدم. همه جا تاریک تاریکه. بدون اینکه جرات داشته باشم سرمو بچرخونم یا دور و برمو ببینم، با دست، دنبال دستاش می گردم. می گردم و حسشون نمی کنم. یادم می یاد که تنهام. هفته هاست که تنهام و شبا، خوابای ترسناک می بینم!
-برف و بارون، عین چی می باره! دو تا بوم و کلی وسایل نقاشی و سه چهار تا کیسه ی خرید، نفسمو بریده. کلیدو که می ندازم تو در، با خودم فکر می کنم: تو این هوا، یه لیوان چای داغ و دو تا قند، کنار اونی که دوسش داری، چقدر می چسبه! وارد که می شم، چراغای خاموش و اتاقای سرد و صدای چیکه ی آب، یادم میاره که تنهام؛ که هیشکی منتظرم نیس تا خریدارو ازم بگیره، مقنعه ی خیسمو در بیاره، بهم خسته نباشید بگه و دستای یخ زده مو گرم کنه!
-یادم که میاد هفته ی دیگه، تو دو روز پیاپی، چهار تا ژوژمان دارم و کلی کارای عقب افتاده، کله م سوت می کشه! دیروز: استاد اخلاق، هفتمین غیبتمو گوشزد کرد. امروز: نیم ترم فیزیک، از هشت، شدم دو و نیم!
-خمیازه می کشم و چشامو باز می کنم. ساعت ده و نیمه! بلند می شم و یه گشتی تو خونه می زنم: ظرفای غذا. غذاهای نیم خورده. پوست نارنگی. فنجونای چای. لباسای کثیف و تمیز. دمپایی. بالشت. کنترل تلویزیون. کتاب...........روی یه صندلی، وسط اتاق می شینم. خدایا من چه م شده؟
-تلفن زنگ می زنه. زنگ میزنه. زنگ می زنه. بالاخره گوشی رو بر می دارم. صداش، گرم و پر حرارته و پر از انرژی! از کارای امروزش می گه؛ قراردادهایی که بسته. آدمایی که دیده. جاهایی که رفته. اتفاقایی که افتاده. با هیجان می گه: آذی! سه ماه خیلی کمه! باید نه ماه، یه سال بهم فرصت بدی تا تو این کار، به نتیجه برسم..........سکوت میکنم..........روی میز، دو تا مورچه، شاخکای همو نوازش می کنن!

