*يه روزگاري، يه رفيق توپ داشتم به اسم "ساره" كه ديوونه ي شعر و ادبيات بود! كارمند بود و سرش حسابي شلوغ پلوغ! هر موقع به يه شعر ناب بر مي خوردم، دم دماي ظهر باهاش تماس مي گرفتم و از پشت تلفن، براش شعر مي خوندم. حس مي كردم با اين كار، شايد، يه خورده از خستگياش كم بشه. اين روزا كه يه مجموعه ي خفن از شعراي "جليل صفر بيگي" به دستم رسيده، چقدر جاش خاليه تا با شعرا بخنده؛ با شعرا ذوق كنه؛ با شعرا اشك بريزه و زندگي كنه! آخرشم بگه: مي گما......هيچي!
*بيشتر از ده تا وبلاگ مي شناسم كه نويسنده هاش، خانوماي بارداري هستن كه از حال و هواي اين دوره از زندگيشون، تو این وبلاگها، قلم فرسايي! مي كنن. اون اوايل، هر موقع حوصله م مي شد، مي نشستم و مطالبشونو مي خوندم. اما يه كم كه گذشت، ديدم اين وبلاگها، چيزي نيستن جز شرح كاملي از تهوع هاي صبحگاهي و سر گيجه ها و استفراغ هاي عصر گاهي و دل پيچه هاي شبانگاهي و جستجو برا قشنگ ترين اسم و قشنگ ترين بورداهاي لباس نوزاد و گزارش كاملي از سونو گرافي جهت تعيين جنسيت و چي بخوريم تا بچه خوشكل بشه و از ايناس!!! نمي دونم چرا، ولي احساس مي كنم اغلبمون، تنها اسم "مادر " رو هجي مي كنيم ولي هرگز به درك مفهوم متعالي اون، نمي رسيم! يه جورايي، دلم مي خواس حداقل يه نفر، محض رضاي خدا هم كه شده، از حال و هواي "معنوي" دوران بارداري و ارتباط "روحي" با فرزندش صحبت كنه تا ما هم يه خورده ياد بگيريم!
*نمي خوام خودمو لوس كنم ولي تو اين ۶-۷ ماهي كه به وبلاگ نويسي رو آوردم، با بچه هاي زيادي آشنا شدم كه هويجوري دوسشون مي دارم و با حضورشون، جاي خالي خيلي چيزا رو برام پر كردن؛ دختر پيچيده، احمدرضا، بانو، فرهنگ، ليلا، سروش، محمد آسموني، صدف، غنچه و خيلياي ديگه که اگر چه مثه خود من، اغلب از روزمرگي هاشون مي نويسن، ولي مطالبشون پره از حرفاي تازه و سوژها ي نو و انرژي مثبت و ايده هاي بكر!
*اتفاقاي خوبي داره تو زندگيم مي افته كه مي خوام با يه تحول دروني اساسي، همراهش كنم. خدا كنه آخر شاهنامه ي عشق، خوش باشه!