تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

می خوام "خودم" باشم. می خوام به خودم افتخار کنم. می خوام سبک خودمو داشته باشم. دلم می خواد خودم راه زندگیمو انتخاب کنم. خسته شدم بس که چشم به دهن محبوبه و وجیهه دوختم، تا ببینم تو زندگیشون چیکارا می کنن، منم یاد بگیرم؛ گیرم که اونا از من بزرگتر و با تجربه تر! می خوام خودم صاحب نظر باشم. به خودم اعتماد کنم. مطالعه کنم. امتحان کنم. زمین بخورم و دوباره بلند شم. خودم تصمیم بگیرم و برا خودم زندگی کنم.

زمان ازدواج، سنم کم بوده؟ کسی یادم نداده؟ مشاور خوبی نداشتم؟ فراز و نشیب زندگی، فرصت خلوت و تفکر رو ازم گرفته؟ دچار خود کم بینی شدم؟ اعتماد به نفسمو از دست دادم؟ گاهی خودمو با این و اون مقایسه می کنم و مرغ همسایه رو غاز می بینم؟ خیلی خب. می شه یه شروع تازه داشت. می شه نقصا رو برطرف کرد. می شه حسنا رو پررنگ تر دید. می شه از همین امروز، برا تغییر شیوه ها و تفکرای غلط، برنامه ریخت. می شه یه جور دیگه بود. می شه یه جور دیگه دید.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:8  توسط آذر  | 

اوووممم! ما مشهد بودیم. هم برا تفریح، هم برا انجام یه سری کارا! خیلی عالی بود. واقعا به آرامش حرم؛ به یکی دو روز استراحت، بدون هیچ دغدغه ای؛ به فکر نکردن به هیچی و هیچ کس، نیاز داشتم. اینقده دلم برا همه چی تنگ شده بود که نگو و نپرس! برا کاشیکاریها و نقش و نگارای حرم که اگه تا آخر دنیا هم نیگاشون کنم، سیر نمی شم؛ برا خیابونای مشهد؛ مغازه ها؛ پاساژا؛ برا دوستا و رفقای قدیمی و یه رنگ؛ برا دانشگاه؛ خونه مون؛ کوچه مون؛ خیابونمون! آخه ما دو سال، مشهد زندگی کردیم. دو سالی که تک تک روزاش برام خاطره س! خودمون غربتو انتخاب کردیم. تو یه مقطع زمانی، احساس کردیم هیچکی برامون نمونده. حس کردیم می خوایم تنها باشیم. تنها تکیه گاه و پشتیبان هم؛ تنها سنگ صبور هم؛ تنها رفیق روزای سختی و تنهایی هم! رفتیم مشهد. یه شهر درندشت، با کلی آدمای عجیب غریب و البته، یه ولی نعمت مهربون! همه چیز، خیلی قشنگ جور شد: خونه، کار، دانشگاه! و دوره ی جدیدی از زندگی ما، که شاید طلایی ترین برگای کتاب عمرمون باشه، شکل گرفت! کم کم جا افتادیم. یاد گرفتیم. تک و توک، رفقای بسیار خوبی رو با وسواس، پیدا کردیم و روزامونو، تو یه آرامش مطلق، دور از هیاهو های خونوادگی و دوستانه، گذروندیم! همسر جان، کار می کرد. من مشغول درس و مشقم بودم. همزمان، کلاسای رفتار با همسر و تربیت فرزند رو دنبال می کردیم. گهگاه با دوستامون بیرون می رفتیم و زندگی، خیلی آروم، درست مثه حرکت یه قایق، رو پهنای یه رودخونه، می گذشت. نمی گم مشکلی نداشتیم؛ اما بزرگترین مشکلات خونه ی ما، با چهل شب پیاپی، تشرف به حرم، حل می شد. تو اون مدت، هیچوقت به چشم زن یا شوهر، به هم نگاه نکردیم؛ عین دو تا دوست بودیم و یاد گرفتیم چطور این دوستی رو ادامه بدیم! و بالاخره تابستون امسال، به اصرار پدر مادرامون، با کوله باری از تجربه برگشتیم!

نمی گم پشیمونم اما اعتراف می کنم که شیرینی اون دو سال، هنوز یه جورایی قلبمو قلقلک می ده و هر وقت بهش فکر می کنم، نا خود آگاه، یه لبخند پت و پهن، رو لبام می شینه! و حالا این سفر، بهونه ای شد برا تجدید اونهمه خاطره؛ ای کاش عقلم می رسید تو اون دوره وبلاگ راه بندازم!

بالاخره امتحانا و تحویل کارا تموم شد و این ترم هم گذشت. شوخی کثیفی بود!!! تا شروع ترم بعد، تقریبا یه ماه فرصت دارم که کلی براش برنامه ریختم. تنهام، با خواهرم دعوا کردم و قهریم، ولی پر از حسای مثبت و قشنگم. دلم می خواد وقتی همسر جونم برگشت، یه جوری ذوق زده ش کنم. نمی دونم چه جوری ؟ مثلا شاید در و دیوار خونه رو پر کنم از نقاشی. یا یه عالمه گل و گلدون بگیرم. یا خودمو یه شکل دیگه کنم. داداشم گاهی سر به سرم می ذاره، می گه تو تمام مدت تو فکر خوشحال کردن و ذوق زده کردن شوهرتی؛ آخه این چه وضعشه؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:52  توسط آذر  | 

*يه روزگاري، يه رفيق توپ داشتم به اسم "ساره" كه ديوونه ي شعر و ادبيات بود! كارمند بود و سرش حسابي شلوغ پلوغ! هر موقع به يه شعر ناب بر مي خوردم، دم دماي ظهر باهاش تماس مي گرفتم و از پشت تلفن، براش شعر مي خوندم. حس مي كردم با اين كار، شايد، يه خورده از خستگياش كم بشه.  اين روزا كه يه مجموعه ي خفن از شعراي "جليل صفر بيگي" به دستم رسيده، چقدر جاش خاليه تا با شعرا بخنده؛ با شعرا ذوق كنه؛ با شعرا اشك بريزه و زندگي كنه! آخرشم بگه: مي گما......هيچي!

*بيشتر از ده تا وبلاگ مي شناسم كه نويسنده هاش، خانوماي بارداري هستن كه از حال و هواي اين دوره از زندگيشون، تو این وبلاگها، قلم فرسايي! مي كنن. اون اوايل، هر موقع حوصله م مي شد، مي نشستم و مطالبشونو مي خوندم. اما يه كم كه گذشت، ديدم اين وبلاگها، چيزي نيستن جز شرح كاملي از تهوع هاي صبحگاهي و سر گيجه ها و استفراغ هاي عصر گاهي و دل پيچه هاي شبانگاهي و جستجو برا قشنگ ترين اسم و قشنگ ترين بورداهاي لباس نوزاد و گزارش كاملي از سونو گرافي جهت تعيين جنسيت و چي بخوريم تا بچه خوشكل بشه و از ايناس!!!  نمي دونم چرا، ولي احساس مي كنم اغلبمون، تنها اسم "مادر " رو هجي مي كنيم ولي هرگز به درك مفهوم متعالي اون، نمي رسيم! يه جورايي، دلم مي خواس حداقل يه نفر، محض رضاي خدا هم كه شده، از حال و هواي "معنوي" دوران بارداري و ارتباط "روحي" با فرزندش صحبت كنه تا ما هم يه خورده ياد بگيريم!

*نمي خوام خودمو لوس كنم ولي تو اين ۶-۷ ماهي كه به وبلاگ نويسي رو آوردم، با بچه هاي زيادي آشنا شدم كه هويجوري دوسشون مي دارم و با حضورشون، جاي خالي خيلي چيزا رو برام پر كردن؛ دختر پيچيده، احمدرضا، بانو، فرهنگ، ليلا، سروش، محمد آسموني، صدف، غنچه و خيلياي ديگه که اگر چه مثه خود من، اغلب از روزمرگي هاشون مي نويسن، ولي مطالبشون پره از حرفاي تازه و سوژها ي نو و انرژي مثبت و ايده هاي بكر!

*اتفاقاي خوبي داره تو زندگيم مي افته كه مي خوام با يه تحول دروني اساسي، همراهش كنم. خدا كنه آخر شاهنامه ي عشق، خوش باشه! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:50  توسط آذر  | 

بالاخره اومد. بی سر و صدا. وقتی که من خواب بودم. درست، لحظه ای که اصلا فکرشو نمی کردم. اومد. اشکامو پاک کرد. حرفامو شنید. لاغر و رنجور شدنمو دید. آرومم کرد. و بهم قول داد. قول داد سفرهاش تا آخر امسال، بیشتر طول نکشه. ازم خواست این ترم رو مرخصی بگیرم و هر جا می ره، باهاش برم. نقشه و دوربین بگیریم و ایده ی ایرانگردیمونو، عملی کنیم. بهم اطمینان داد که از ابتدای سال نو، کنارم می مونه و دیگه تنهام نمی ذاره.

عجیب بود که بشدت، به لحاظ روحی، ازش فاصله گرفته بودم و انگار، یه بار دیگه، از نو، می شناختمش و برای اولین بار، با دقت، می دیدمش! اونم لاغر شده بود. چند تار از موهاش، سفید شده بود و ته نگاهش، یه غم بود.

بعد از مدتها، آشپزی کردم. بعد از مدتها، با اون نماز خوندم. از ته دل خندیدم. از صدای شر شر بارون و رعد و برق نترسیدم و یه خواب عمیق و راحتو، تجربه کردم.

عرفه رو، خونه می مونیم. کنار هم، رو به خدا می شینیم. از هم، به خاطر هق هق هامون، خجالت نمی کشیم. آخه هر دومون، یه عالمه درد داریم؛ از همین حالا، عاشقونه ترین سجده مو، برا شکر وجود و حضور او، ذخیره می کنم!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 21:35  توسط آذر  |