تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

دراز کشیده. چشاشو بسته. و سینه ش، آروم و منظم، بالا و پائین می ره. خوابه. نیگاش می کنم. به موهاش. به زیر و بم چهره ش. به دستای بزرگش. خنده م می گیره؛ دفعه ی اولی که دیدمش، قبل از هر چیز، توجهم به دستاش جلب شد و تو ذهنم، با دستای کوچولوی خودم، مقایسه شون کردم! ما خیلی ساده با هم آشنا شدیم. از طریق یه واسطه. بدون هیچ شناخت قبلی. وخیلی سریع و ساده هم ازدواج کردیم. هنوز هم، گاهی می مونم که اولین جوونه های دوس داشتن و علاقه، چه جوری و از کی، تو قلبم به وجود اومد؟ هنوز هم، گاهی از جسارت و توکل اون موقع خودم، تعجب می کنم که چه جوری و رو چه حسابی، به راحتی آب خوردن، بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفتم؟ ولی با این همه، هیچوقت پشیمون نشدم؛ که هر چی می گذره، از انتخابم راضی تر می شم! خیلی لحظه ها بوده که احساس کردم خدای مهربون، این مردو فقط برا من ساخته؛ که اگه غیر از اینی بود که الان هست- مثلا مثه مردایی که دور و برم می بینم-حتما از غصه دق می کردم!

سال اول زندگیمون، درست عین یه خواب بود. ومن محو وجودش. یادمه از لحاظ معنوی، خیلی پسرفت کرده بودم و از لحاظ کاری، فوق العاده بی نظم و برنامه شده بودم؛ ولی انگار تو این دنیا نبودم. هیچی حالیم نبود. هیچکی برام مهم نبود. کل زندگی و آرزو و قشنگی و آینده مو، تو وجود یه نفر متبلور می دیدم. اواخر سال اول ازدواجمون، یه سری جریاناتی پیش اومد، که اگر چه تلخ بود، اما بشدت تکون دهنده بود. انگار که با یه سیلی محکم، از اون خواب شیرین یه ساله، بیدار شده بودم. و این جز لطف خدا نبود. در عین حال متوجه شدم این بت کوچولوی من، گهگاه، اشتباهات و سوتی هایی هم داره؛ و خیلی طول کشید تا این قضیه رو بپذیرم؛ هنوزم فکر می کنم سخت ترین بخش عشق ورزیدن، اینه که با علم به ضعفها و کاستیهای طرفت، دوسش داشته باشی!

بعد ها مهاجرت کردیم و سعی کردیم از فراز و نشیب و پستی بلندیای زندگی، درسای زیادی بگیریم؛ قدر مسلم اینکه، همیشه، تو هر لحظه، به دنبال تغییر و تحول و یاد گرفتن و متفاوت بودن، بودیم. نه من، نه اون، هیچ کدوم، زندگی پدر مادر و دور و بریامونو دوس نداشتیم؛ دلمون می خواس یه جور دیگه باشیم؛ یه جور دیگه زندگی کنیم! حالا که چهار سال از اولین دیدارمون می گذره، می بینم از لحاظ مادی، پیشرفت چندانی نداشتیم که این البته نگران کننده نیست؛ از لحاظ معنوی، به نظر خودم فقط در جا زدیم که این یکی خیلی نگران کننده س؛ اما از لحاظ شناخت خودمون و طرفمون و کسب تجربه های مهم و موندگار، واقعا موفق بودیم!

جالبه که ما، دو تا تیپ کاملا متضادیم با روشهای کاملا متفاوت! من، فوق العاده برون گرا و راحتم و طرفدار ابراز هر گونه احساسات مثبت و منفی و صحبت درباره ی هر آنچه که هست ونیست! همسرم فوق العاده درون گرا و تودار و طرفدار سرسخت سکوت و سیاست و صحبت به موقع! مثلا اون خیلی آروم و مهربونه. هیچوقت برا انجام هیچ کاری، بهم نه نگفت. حتی اگه مخالف بود، سکوت کرد و صبر و سیاست به خرج داد تا من، خودم پی به اشتباهم ببرم! در حالی که من، اگه حتی یه کار همسر جان، اشتباه هم نباشه، بلکه فقط هویجوری احساس خوبی نسبت بهش نداشته باشم، از همون اول، سفت و سخت، با داد و بیداد مخالفت میکنم! خلاصه که همین تفاوتهاس که زندگی ما رو شکل داده!

چهار سال گذشت؛ با همه ی غما و شادیاش؛ یکی دو هفته ی دیگه، سالگرد ازدواجمونه! این سال چهارم، خیلی تلخ و سخت گذشت. در آستانه ی پنجمین سال زندگی مشترکمون، با حسرت بهم می گه: آذی تو خیلی افسرده ای! لبخند می زنم و می پرسم: کی منو افسرده کرده؟

یه بار یه روایت شنیدم که: همت مرد، زمینه و همت زن، مرده؛ یعنی طبیعت مرد اینه که نا خودآگاه به دنبال کسب و کار و در آمد باشه و طبیعت زن اینه که به دنبال تسخیر وجود مرد و کسب رضایتش باشه! چه می دونم؟ شاید اینم نشونه ی همین روایته که من خوشبختی رو توی با هم بودنمون می بینم و اون، خوشبختی و تحقق آرزوهاشو تو سفر!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 0:40  توسط آذر  | 

امروز صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، این شکلی بودم:

آخه این روزا، بد جوری تو ترافیک و راه بندون غمها و مشکلات مادی و معنوی، گیر کردم. و حتی خرد نمی شم؛ نمی شکنم؛ نمی برم. بلکه زیر اینهمه فشار، هی کش میام! دیگه برام جا افتاده که زندگی، فقط یه مبارزه ست. که این مبارزه، گاهی به شکل صبره، گاهی به شکل سکوته، گاهی به شکل تلاشه و گاهی به شکل اشک! این روزا، حتی تک و توک قشنگیای زندگی، برام اون طعم شیرینشو نداره؛ بهم نمی چسبه؛ از بس که تلخی زهر ماری بعضی مسائل، تا مغز استخونم نفوذ کرده. این روزا حال دونده ای رو دارم که هی به خودش می گه: فقط یه ساعت دیگه، یه دقیقه ی دیگه تاب بیار؛ این روزا برا تاب آوردن تا یه ثانیه ی دیگه، تلاش می کنم؛ هی بغضمو قورت می دم، هی چشامو به روی همه ی اونچه که زجرم می ده ولی برا حلشون، کاری از دستم بر نمیاد، می بندم؛ هی الکی لبخند می زنم، تا شاید......

این روزا بد جوری اسیر شدم؛ اسیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:38  توسط آذر  | 

در راستای پاسخگویی به در خواستهای مکرر!! رفقا، جهت رویت نقاشیای بی سر و ته ما، ترتیبی دادم که هم با سبک بسیار مدرن نقاشیام آشنا شید، هم حال و هوای زندگی من و همسر جان، بهتر دستتون بیاد!

این منم. صبح یه روز سرد زمستونی. تنهام. و دارم فکر می کنم چیکارا دارم و چه مدت به برگشتن همسر جان مونده؟

 

 

 

 

 

 

این خونمونه با یه عالمه ریخت و پاش که در نبود همسر جان، کاملا طبیعیه. نترسید. تو یه چشم به هم زدن، جمع و جونش می کنم!

 

 

 

 

 

 

همه جا رو برق انداختم. غذا پختم. دوش گرفتم. یه عالمه کتاب خوندم و به این و اون زنگ زدم. کلی وقت کشتم. ولی همسر جان، نصف شب می رسه و من همچنان منتظرم!

 

 

 

 

 

 

بالاخره از راه می رسه!

 

 

 

 

 

 

 روزای بعدش، روزای رنگی رنگی زندگی ماست؛ با هم گردش می ریم:

 

 

 

 

 

 

براش غذاهای خوشمزه می پزم:

 

 

 

 

 

 

بعد از کلاسام، میاد دنبالم:

 

 

 

 

 

 

براش کتاب می خونم:

 

 

 

 

 

 

کمی خرید می کنیم:

 

 

 

 

 

 

و.........:

 

 

 

 

 

 

و چش به هم بذاریم، روزای با هم بودنمون گذشته و دوباره وقت رفتنه!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:12  توسط آذر  |