دراز کشیده. چشاشو بسته. و سینه ش، آروم و منظم، بالا و پائین می ره. خوابه. نیگاش می کنم. به موهاش. به زیر و بم چهره ش. به دستای بزرگش. خنده م می گیره؛ دفعه ی اولی که دیدمش، قبل از هر چیز، توجهم به دستاش جلب شد و تو ذهنم، با دستای کوچولوی خودم، مقایسه شون کردم! ما خیلی ساده با هم آشنا شدیم. از طریق یه واسطه. بدون هیچ شناخت قبلی. وخیلی سریع و ساده هم ازدواج کردیم. هنوز هم، گاهی می مونم که اولین جوونه های دوس داشتن و علاقه، چه جوری و از کی، تو قلبم به وجود اومد؟ هنوز هم، گاهی از جسارت و توکل اون موقع خودم، تعجب می کنم که چه جوری و رو چه حسابی، به راحتی آب خوردن، بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفتم؟ ولی با این همه، هیچوقت پشیمون نشدم؛ که هر چی می گذره، از انتخابم راضی تر می شم! خیلی لحظه ها بوده که احساس کردم خدای مهربون، این مردو فقط برا من ساخته؛ که اگه غیر از اینی بود که الان هست- مثلا مثه مردایی که دور و برم می بینم-حتما از غصه دق می کردم!
سال اول زندگیمون، درست عین یه خواب بود. ومن محو وجودش. یادمه از لحاظ معنوی، خیلی پسرفت کرده بودم و از لحاظ کاری، فوق العاده بی نظم و برنامه شده بودم؛ ولی انگار تو این دنیا نبودم. هیچی حالیم نبود. هیچکی برام مهم نبود. کل زندگی و آرزو و قشنگی و آینده مو، تو وجود یه نفر متبلور می دیدم. اواخر سال اول ازدواجمون، یه سری جریاناتی پیش اومد، که اگر چه تلخ بود، اما بشدت تکون دهنده بود. انگار که با یه سیلی محکم، از اون خواب شیرین یه ساله، بیدار شده بودم. و این جز لطف خدا نبود. در عین حال متوجه شدم این بت کوچولوی من، گهگاه، اشتباهات و سوتی هایی هم داره؛ و خیلی طول کشید تا این قضیه رو بپذیرم؛ هنوزم فکر می کنم سخت ترین بخش عشق ورزیدن، اینه که با علم به ضعفها و کاستیهای طرفت، دوسش داشته باشی!
بعد ها مهاجرت کردیم و سعی کردیم از فراز و نشیب و پستی بلندیای زندگی، درسای زیادی بگیریم؛ قدر مسلم اینکه، همیشه، تو هر لحظه، به دنبال تغییر و تحول و یاد گرفتن و متفاوت بودن، بودیم. نه من، نه اون، هیچ کدوم، زندگی پدر مادر و دور و بریامونو دوس نداشتیم؛ دلمون می خواس یه جور دیگه باشیم؛ یه جور دیگه زندگی کنیم! حالا که چهار سال از اولین دیدارمون می گذره، می بینم از لحاظ مادی، پیشرفت چندانی نداشتیم که این البته نگران کننده نیست؛ از لحاظ معنوی، به نظر خودم فقط در جا زدیم که این یکی خیلی نگران کننده س؛ اما از لحاظ شناخت خودمون و طرفمون و کسب تجربه های مهم و موندگار، واقعا موفق بودیم!
جالبه که ما، دو تا تیپ کاملا متضادیم با روشهای کاملا متفاوت! من، فوق العاده برون گرا و راحتم و طرفدار ابراز هر گونه احساسات مثبت و منفی و صحبت درباره ی هر آنچه که هست ونیست! همسرم فوق العاده درون گرا و تودار و طرفدار سرسخت سکوت و سیاست و صحبت به موقع! مثلا اون خیلی آروم و مهربونه. هیچوقت برا انجام هیچ کاری، بهم نه نگفت. حتی اگه مخالف بود، سکوت کرد و صبر و سیاست به خرج داد تا من، خودم پی به اشتباهم ببرم! در حالی که من، اگه حتی یه کار همسر جان، اشتباه هم نباشه، بلکه فقط هویجوری احساس خوبی نسبت بهش نداشته باشم، از همون اول، سفت و سخت، با داد و بیداد مخالفت میکنم! خلاصه که همین تفاوتهاس که زندگی ما رو شکل داده!
چهار سال گذشت؛ با همه ی غما و شادیاش؛ یکی دو هفته ی دیگه، سالگرد ازدواجمونه! این سال چهارم، خیلی تلخ و سخت گذشت. در آستانه ی پنجمین سال زندگی مشترکمون، با حسرت بهم می گه: آذی تو خیلی افسرده ای! لبخند می زنم و می پرسم: کی منو افسرده کرده؟
یه بار یه روایت شنیدم که: همت مرد، زمینه و همت زن، مرده؛ یعنی طبیعت مرد اینه که نا خودآگاه به دنبال کسب و کار و در آمد باشه و طبیعت زن اینه که به دنبال تسخیر وجود مرد و کسب رضایتش باشه! چه می دونم؟ شاید اینم نشونه ی همین روایته که من خوشبختی رو توی با هم بودنمون می بینم و اون، خوشبختی و تحقق آرزوهاشو تو سفر!












