که در اقیانوسی، مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبی می نوازد،
آرام آرام!
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد!
...انگار از آن زمان که همه چیز ابدی می نمود، چند سال نوری گذشته! نمی دونستم روزی از این دنیای کج و کوله، دچار چنین ناباوری مایوس کننده ای خواهم شد و انگشتهایم برای شمارش نداشته هایم، کافی نخواهد بود! گاهی از خودم می پرسم: پیراهنشو تو بغل گرفتن و اشک ریختن، تا کی؟
دلم گرفته است دلم گرفته است!
به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم؛
چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند؛
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است!
.........










