تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

من، پری کوچک غمگینی را می شناسم

                                      که در اقیانوسی، مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبی می نوازد،

                                           آرام آرام!

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد!

...انگار از آن زمان که همه چیز ابدی می نمود، چند سال نوری گذشته! نمی دونستم روزی از این دنیای کج و کوله، دچار چنین ناباوری مایوس کننده ای خواهم شد و انگشتهایم برای شمارش نداشته هایم، کافی نخواهد بود! گاهی از خودم می پرسم: پیراهنشو تو بغل گرفتن و اشک ریختن، تا کی؟

دلم گرفته است        دلم گرفته است!

به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم؛

چراغهای رابطه تاریکند        چراغهای رابطه تاریکند؛

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار          پرنده مردنی است!

.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:2  توسط آذر  | 

می خوام از فقر بگم؛ از چیزی که همیشه، بخصوص شبای عید، بدجوری تو چشم می زنه. می خوام از حسی بگم که به تو یاد می ده، نه تنها تقاضای چیزی رو نداشته باشی، بلکه حتی بهش فکر هم نکنی! حسی که بخاطرش، دختر کوچولویی که هوس گوشت یا شکلات کرده، تحقیر می شه وکتک می خوره! می خوام از یه حسرت بگم؛ حسرتی که بزرگ و کوچیک نمی شناسه و با دیدن یه خونه ی دنج و گرم، یه ظرف میوه، یه یخچال پر از خوراکی، یه قابلمه غذای خوشمزه، یه رختخواب تمیز، یه دست لباس نو، یه راحتی و آرامش قشنگ یا حتی یه اسباب بازی ناقابل، عین یه علامت سوال گنده، مثه کوه، رو سرت آوار می شه!

می خوام از رفتگرای محل بگم............ایشششش! کور بشن الهی؛ به جای هر شب، یه شب در میون برا بردن کثیفیای خونه های قشنگمون میان!

می خوام از آدمایی بگم که هر شب، لباس خرس و خرگوش می پوشن و نقاب می زنن و جلوی پاساژا و پیتزاییا، برامون دس تکون می دن............آره؛ من یه بار کنار توئیتی وایسادم، عکس انداختم!

می خوام از پیش خدمتای مودب و دس به سینه ی رستورانا بگم که هر اوامری داشته باشیم، با لبخند و روی گشاده برامون انجام میدن............واه واه؛ خدا به دور؛ خب اینم یه شغله. مگه چشه؟ انعامشو هم که می گیره. زیادیشم هست!

می خوام از خدمتکارای مدارس بگم؛ همونا که بعد از تعطیلی بچه ها، کلاسا رو جارو می زنن و توالت ها رو می شورن............یقک؛ حالم به هم خورد!

می خوام از دختری بگم که بخاطر نداشتن جهیزیه، ازدواج نکرد............به ما چه؟ خوش به غیرت بابای بی غیرتش که همه رو کرد تو حقه ی وافور!

می خوام از پسری بگم که نداشت؛ دستاش خالی بود؛ خجالت کشید؛ پیر پسر شد و هنوزم تنهاس............والله چی بگم؟ ما که دختر به پسری که خونه و ماشین و ویلا نداشته باشه نمی دیم؛ مگه دختر از سر راه آوردیم؟

اصلا چطوره از زنهای سرپرست خانوار بگم؟ همونا که از صبح تا شب، برا یه لقمه نون و اجاره خونه، هزار و یک جور تحقیر و بی حرمتی می بینن؟............خاک تو سرش؛ اگه زنه، اگه مادره، بشینه تو خونه بچه هاشو بپاد تا دخترش، هر روز با یه پسر نگرده!

یا از دختر جوونی که بخاطر فقر، زن دوم یه پیر مرد پولدار شد؟ یا از دانشجویی که درسشو ول کرد و کارگری کرد؟ یا از خونواده هایی که بخاطر نداری، از هم پاشید؟ یا از زن و دخترایی که تو بن بست فقر، به تن فروشی رسیدن؟ یا از پیرمردایی که سیگار فروشن؟ یا از کوچولوهایی که گل و آدامس می فروشن؟ چطوره از دونه های عرق خجالت یه مرد، جلوی همسرش حرف بزنیم؟ یا از وعده های سر خرمن یه مادر، به دخترش؟ یا از زندونیایی که شب عید، بخاطر بدهی، دور از زن و بچه، غمگین ترین آدمای عالمن؟

آخ. می خوام از عید بگم که برا کسایی که دارن، بهونه ایه برا آرایشگاه رفتن و آخرین مدل مش و رنگ مو رو زدن و لباسای اجق وجق پوشیدن و سفره ی هفت سین چیدن و سر سفره، عیدیای آنچنانی گرفتن و کلیک! عکس یادگاری انداختن! و برا اونایی که ندارن، فرصتیه برا یه گوشه نشستن و هی فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن و درشت ترین قطرات اشک رو ریختن............ خیلی بیکاریا! آره، این حق ماهاست. اونام جنم داشته باشن، مثه ما جمع کنن. دنده شون نرم، گردنشون از مو باریکتر، می خواسن یه خورده عقلشونو به کار بندازن. پاشو، پاشو بابا، حیف چشای قشنگت نیست که برا این مسائل بی اهمیت، اشکالود شن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 20:29  توسط آذر  | 

بالاخره بعد از دو هفته ی طولانی و جان فرسا که همزمان با سالگرد ازدواجمون هم بود، سر و کله ی همسر جان، نیمه شب چهارشنبه شب، با کلی سوغاتی و هدیه های رنگ وارنگ پیدا شد. یه دوربین دیجیتال فوق العاده که همیشه دنبالش بودم، یه اتو بخار که واقعا بهش نیاز داشتم، هوار تا بوم نقاشی، شونصد تا قلم مو، هزار جور رنگ و چند صد جفت جوراب و روسری و یه عالمه چیز میز دیگه! دلم می خواس برم فرودگاه اما خواب موندم و با صدای زنگ موبایل که طفلکم قبل از رفتنش، جلوجلو بهم هدیه کرده بود از خواب پریدم و درو باز کردم. بعدم اونقدر ذوق زده شدم که بالکل قید خوابو زدم و هی نشستم سر اون بدبخت خسته رو گرفتم به باد حرف.

هر چی فکر می کنم، می بینم تو روابط عشقولانه، کیفیت خیلی مهمتر از کمیته. یعنی می شه فقط دو روز در هفته، همسرتو ببینی، اما بس که تو این دو روز، همه جوره هوای همو دارید، تا روزها شارژ و سر حال و آروم باشی! خیلی فکر کردم و می بینم تا حالا، یه جورایی، بد بینانه و مغرضانه با نوع کار همسرم برخورد کردم. هیچوقت به معنای واقعی تلاش نکردم خودمو با این شرایط، وفق بدم و حتی ازش استفاده ی مثبت کنم. شاید چون انتخاب کار همسرمو، یه تصمیم یک طرفه ی خودخواهانه می دونستم و همیشه ته دلم منتظر بودم یه روزی، یه جایی، یه جوری، از ادامه ی این راه و این کار، منصرف بشه! همین دیدگاه باعث می شد که تا وقتی سفر بود، با وقت کشی و بی برنامگی و بی حوصلگی و خمودی و باری به هر جهت گذروندن روزا و گرفتن تماسای غم انگیز و فرستادن مسیج های غم انگیز تر؛ و وقتی خونه بود، با افسردگی و نق زدن و بحثای بی نتیجه و اعصاب خرد کن، از خودم و اون، انتقام بگیرم! خسته بودم واحساس می کردم اون، با این کارش، به من و زندگیمون، دهن کجی کرده و زندگی کولی وار رو با همه ی سختیهاش، به یه زندگی آروم در کنار من، تو یه خونه ی گرم و شاد و قشنگ، ترجیح داده! وقتی از علاقه ش به کارش حرف می زد، لجم می گرفت؛ خودم و خواسته هامو از دست رفته می دیدم؛ همش تو دلم می پرسیدم: چرا؟ به چه حقی؟ پس من چی؟؛ وقتی ازمردایی حرف به میون میومد که تحمل یه روز دوری از خانمشونو ندارن، بغض گلومو می گرفت و همیشه و هر لحظه از این می ترسیدم که مبادا این دوریای فیزیکی، اینقده دلامونو از هم دور کنه که دیگه نتونیم همدیگه رو تحمل کنیم و حتی بر سر مسائل حل شده و پیش پا افتاده ای مثه خر و پف یا چه می دونم؟ طرز لباس پوشیدن و حرف زدن، به هم گیر بدیم و اعصاب همو خرد کنیم و.......و هزار و یک فکر نا امید کننده ی دیگه که فقط یکیش کافیه تا آدمو از پا در بیاره.....

حالا اما، نمی گم با همه چی کاملا کنار اومدم، ولی می خوام نوع نگاه وعملکردمو عوض کنم؛ می خوام تمام سعیمو بکنم تا همون یکی- دو روزی که کنار همیم، کلی بهمون خوش بگذره: حرفا و درد دلای همو بشنویم، اتفاقایی که در نبود طرف مقابلمون افتاده رو تعریف کنیم، برا هم مطلب بنویسیم، به خونواده هامون سر بزنیم، اینور اونور بریم، عکاسی و نقاشی کنیم و یه عالمه کارای خوب دیگه، تو برنامه مون داشته باشیم.

برا وقتایی هم که نیست، باز کلی فکر تو کلمه! تقریبا هر روز هفته رو کلاس گرفتم؛ در کنارش، تصمیم دارم یه مطالعه ی وسیع و عمیق رو روی رنگها، سبکها، شخصیتها و تاریخ هنر، شروع کنم! یه نیمچه کارایی هم برا راه اندازی یه NGO کردیم که اگه پا بگیره، باید در نبود همسر جان، کلی براش وقت بذارم. می خوام به داداش باحال و دمش گرم و جوونمردمم بسپارم برام یه سیستم توپ جور کنه تا دیگه منت لپ تاپ قراضه ی همسر جان رو نکشم و نه که کم آن لاینم، زمانشو افزایش بدم!

با این حساب، حتما غول تنهایی رو شکست میدم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:18  توسط آذر  | 

آقايون و خانوما! آبجيا و داداشا!

نظر به اصرارها و خواهش ها و گريه زاريهاي يكايك شما عزيزان، مبني بر روكردن چندين چشمه ي ديگه از سبك نو و بديع نقاشيام، موسوم به "‌آدمكيسم "، تصميم گرفتم قيافه هر كدومتون رو بر اساس تصورات ذهني خودم، نقاشي و به عنوان يادبود، تقديمتون كنم .

عزيزان! اميدوارم از ديدن خود واقعيتون هيجان زده نشيد.

اول از همه ميرم سراغ سيدمحمدانجوي نژاد، نويسنده ي تواناي وبلاگ بازمانده ي تنها:

 بازمانده تنها

 

 

 

 

 

 

احمدرضا، صاحب وبلاگ کلیمانجارو:

 احمدرضا

 

 

 

 

 

 

مريم، صاحب وبلاگ سكوت:

 

خواهرم سحر، نويسنده ي وبلاگ آهسته تر بايد قدم زد:

سحر 

 

 

 

 

 

فرهنگ رضانيا، صاحب وبلاگ دلنوشت:

 فرهنگ

 

 

 

 

 

 

سروش، صاحب وب سايت دنج:

 سروش

 

 

 

 

 

 

پريشاندخت، صاحب وبلاگ ته دل يه دختر پيچيده:

 دختر پيچيده

 

 

 

 

 

 

محمد، صاحب وبلاگ زمینی آسمانی:

 محمد آسماني

 

 

 

 

 

 

بانوخانم، نويسنده ي وبلاگ روز نوشته هاي بانو:

 بانو

 

 

 

 

 

 

جليل صفربيگي، شاعر با ذوق وبلاگ واران:

 جليل صفربيگي

 

 

 

 

 

 

و بالاخره :صدف، صاحب وبلاگ پر پرنده :

 پر پرنده

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:46  توسط آذر  |