تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

چه می شد که اندوه ما را، شبی باد، همراه می برد و فردا هوای دگر داشت؟
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 17:53  توسط آذر  | 

ده روز از عید میگذره، ولی برام درست مثه یه خواب بوده. بس که تو خلسه بودم. تو هپروت رنگی رنگی خودم و رها از همه چیز!

1.عیدتون مبارک. ایشالا سال خوبی داشته باشین.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

2.این عیدونه س. لاک پشت بندانگشتی و کوچولویی که بعنوان عیدی، از همسر جون هدیه گرفتم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

3.برا عیددیدنی، رفتم مهمونی خونه ی سروش. پست به یاد موندنی وقشنگی شده. پرازنقاشیای بامزه . بد نیست یه سری بزنید.

 

4.می بخشین که دوباره قالب وبلاگ، به حالت قبل برگشت. آخه هر چی تلاش کردم، نتونستم با قالب جدیده انس بگیرم. یه جورایی احساس می کنم، سکوت و انسجام این یکی بیشتره. ولی قول می دم در اولین فرصت، بدم یه قالب خوشکل که با روحیات و دغدغه ها و دل مشغولیام جور باشه، برام طراحی کنن تا دیگه چشای قشنگتون، موقع مطالعه ی مطالبم، اذیت نشه!

 

5.به خواهش بعضی رفقا و بنا به علاقه ی شخصی خودم، از امسال، تو وبلاگم، در کنار دل نوشته ها و درددلا، یه سری مطالب دنباله دار، تحت عنوان" اتاق هنر" خواهیم داشت که هر پست، شامل مرور کوتاهی بر تاریخ هنر ایران و جهان و آموزش تئوری برخی تکنیکهای طراحی و نقاشیه! ایشالا که قابل استفاده باشه.

 

6.حتما احمدرضا رو می شناسید؟ یکی از خوش فکرترین و خوش ذوق ترین و فعال ترین رفقای وبلاگی من. ظاهرا تصمیم گرفته دیگه ننویسه. امیدوارم این یه دروغ سیزده باشه. ولی دلم براش تنگ می شه!

 

7.پای سفره ی هفت سین، با همسرجون، یه عکس انداختیم، دیدنی. بگید ماشالا!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 22:49  توسط آذر  |