دلم می خواس یه دونه بودم؛ یه بذر! که وقتی فشار غما و سختیا غیر قابل تحمل می شد، می رفتم تو دل خاک خنک و نمناک دراز می کشیدم و چشامو می بستم و به یه خواب عمیق فرو می رفتم! روزا می گذشتن و گره های کور زندگی، خودشون باز می شدن؛ اونوقت یه خمیازه می کشیدم و چشامو باز می کردم و می دیدم هیچ اثری از نگرانیا و فشارا و استرسا و اشکای پنهونی نیست؛ عوضش تا چش کار می کنه، بهار هست و سبزی و آرامش!
اين روزا، اين روز
اين روزا، اين روزاي سياه و تاريك، به هر سوراخ سنبه اي از جامعه اي كه دارم توش زندگي مي كنم، نگاهي مي ندازم، ترس و وحشت، وجودمو مي گيره! نمي دونم چطور به وسيله ي كلمات، عمق درد و رنج و ناباوريمو از اين وضعيت بيان كنم؟ همه مون شديم شبيه مورچه هايي كه افتادن تو یه ظرف عسل و هر چي بيشتر دست و پا مي زنيم، بيشتر غرق مي شيم!
تو يكي- دو پست قبل، اشاره ي هر چند كوتاه و اندكي به فقر داشتم؛ امروز اما مي خوام از تورم كه كمر خيليامونو شكسته؛ از فساد كاري و اخلاقي و كارشكني كارمنداي اداره هاي دولتي؛ از بي عرضگي مسئولاي آموزش و پرورش و آموزش عالي و از انحطاط اخلاقي جوونا و خونواده ها بگم!
تقريبا مدت زياديه كه چيزي ننوشتم و ابدا انگيزه اي براي سر زدن و به روز كردن نداشتم؛ چرا كه در ميان خيل هرزه گريهاي اجتماع، خودمو مثه تخته پاره اي مي ديدم در برابر يه سيل قدرتمند؛ بي هيچ دستاويزي حتي و واي از امواج.......
تو اين پست، نمي خوام از موضوع خاص و عجيبي حرف بزنم. چيزايي كه تو دلمه، مسائليه كه هر روز و هر لحظه و هر جا، هممون شاهدش هستيم و اينقدر برامون عادي و تكراريه كه حتي گوشه اي از ذهنمون رو قلقلك نمي ده و برامون"چرا"يي به وجود نمياره! مثه آنتن ماهواره و شبكه هاي آنچناني كه بزرگترين و اصلي ترين وظيفه شون ذائقه سازي جهانيه و اين روزا جزو واجبات شرعيه و بدون اون، زندگي و گذران لحظه ها برا خيليا غير قابل تصوره؛ مواد مخدر و مشروب كه از مستحبات موكد و جزء غير قابل انكار زندگياي امروزيه؛ فيلماي سكس و همجنس بازي دبيرستانا و خوابگاههاي دخترونه هم كه روي موبايلا بيداد مي كنه؛ زناي با محارم- برادر با خواهر، دايي با خواهر زاده- كه جزو بديهيات جامعه ي امروز ماست و اونقدر اعضاي هرخونواده از هم دور افتادن كه مادر، نمي فهمه دختر 15 ساله ش، 8 ماهه بارداره! تاپ و دامن كوتاه پوشيدن جلوي نامحرم و تيپاي آنچناني داشتن تو كوچه و خيابون كه ديگه جزو مسائل پيش پا افتاده س كه از قضا، خانوماي متاهل از مجردا پيشتاز ترن و اعتراض بهشون عين شوخي مي مونه!
ديگه از چي بگم؟ از تورم و گروني؟ از قيمت خونه كه بيخود و بي جهت، دو سه برابر شده و برا يه زوج، تو يه محله ي متوسط، كرايه ي كمتر از300- 400، مثه فحش مي مونه؟ و تازه بايد حتما گواهي پزشك هم ببرن تا مبادا خانومه، خداي نكرده، زبونم لال، روم به ديوار، حامله باشه! از وضعيت اداره هاي دولتي بگم كه دلسوزي و تعهد و انجام وظيفه و اكرام ارباب رجوع، تو سيستمشون جايگاهي نداره و اگه زن باشي و كارت گيرشون باشه، بايد هزار جور كنايه و نيشخند و پيشنهاداي ناجور بشنوي و فقط بخاطر موقعيتت سكوت كني و دم نزني؟ از آموزش و پرورش قراضه مون بگم كه "پرورشش" رو هيچوقت نديديم و "آموزششون" هم به درد خودشون مي خوره؛ فقط بلدن بجاي ياددهي يه سري مهارتهاي ضروري زندگي، از كلاس اول دبستان برامون از كنكور و دانشگاه، يه كعبه ي آمال بسازن. غافل از اينكه تو دانشگاهها، هيچي انتظارمونو نمي كشه جز الافي و تباهي و وقت كشي اساتيد و فساد سرسام آور خوابگاهها و نهايتا بي انگيزگي و پوچي!
جامعه مون تبديل شده به يه ماراتن عجيب برا رسيدن به پول و قدرت و بي قيد و بندي بيشتر و بيشتر. زنهاي بي عفت......مرداي بي غيرت! چي داره به سرمون مياد؟ داريم به كدوم قهقرا مي ريم؟