بعد از هزار سال سلام! یه سلام عمیق از اون دور دورای قلبم!
امروز بعد از یه عالمه سر و کله زدن و کلنجار رفتن با خودم می خوام یه قصه براتون بگم. قصه ی من ومامانم.
مامان من یه زن چهل و چند ساله ی کارمنده. یه کم تپلی با یه قیافه ی جدی و متین. مامان من تو یه خونواده ی متوسط از لحاظ مالی و سطح پایین از لحاظ فرهنگی به دنیا اومده و بزرگ شده! یه خونواده ی مادر سالار و عشق پسر که هیچ اهمیتی به وجود دخترهاشون علی الخصوص مامان من نمی دادن! اینطور که خودش میگه: همیشه تو خونه تحقیر شده. همیشه بیشترین زحمت رو کشیده و کمترین توجه رو دیده. همیشه سخت ترین کارها رو انجام داده و شدیدترین تنبیه ها رو تحمل کرده و نهایتا تو نوجوونی تحت فشارای روحی روانی با پدرم که چهارده سال ازش بزرگتر بوده و تجربه ی یه ازدواج ناموفق و یه فرزند رو تو کارنامه ی زندگیش داشته ازدواج کرده. دریغ از چشیدن ذره ای طعم عشق!
مامانم با بابام سالهای تلخ زیادی رو زندگی می کنن.می گم تلخ چون غیر از تلخی. هیچی از خاطرات و حرفاش استنباط نمی کنی! ماها یکی یکی به دنیا میایم و بزرگ می شیم و این زندگی کج دار و مریز ادامه پیدا می کنه!
قصه رو از 14-15 سالگی خودم ادامه می دم. سالهای بحران زده و به هم ریخته ی زندگیمون که مامانم شاید به هر چیزی فکر می کرد الا وضعیت روحی. رفتاری و تربیتی من! از همون سالها بود که من کم کم راه خودمو پیدا کردم و ناچار از لحاظ فکری و رفتاری و مالی مستقل شدم! در کنار درس کار می کردم و دستم تو جیب خودم بود. عوضش همیشه سر کلاسا چرت می زدم. سر کلاسایی که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم. دلم پر می زد برا گرافیک و نقاشی اما به لطف مخالفت بیجا و بی دلیل مامانم سر کلاسای تاریخ و جغرافی علوم انسانی وقت تلف می کردم! کم کم عشق کتاب شدم. تموم تفریحم مطالعه بود و راه و روش زندگیمو نه از نصیحت و تجربه ی بزرگترا که از نوشته های تو کتابا پیدا می کردم و عین یه علف خودرو بالا می رفتم! بیشتر وقتم بیرون از خونه می گذشت. چون هیچوقت تو خونه نگاه مهربون و دست نوازشگر و گوش شنوا یا حتی غذای گرمی انتظارمو نمی کشید. دره های فاصله بین من و مامانم بزرگتر و خطرناکتر می شدن. هیچوقت ازم نپرسید: کجا بودی؟ کجا می ری؟ چیکار می کنی؟ با کی می گردی؟ هیچوقت نگرانم نشد!
دیگه 18 ساله شده بودم و ازدواج رو تنها راه نجات خودم از این گرداب غم می دیدم. عقد کردم. با اولین مردی که احساس کردم دردامو می فهمه. می تونه جای خالی خیلی چیزا رو برام پر کنه. زخمهامو التیام ببخشه و تکیه گاهم باشه. طبیعیه که هیچ تجربه ی خاصی تو برخورد با یه مرد به عنوان همسر و خونواده ش نداشتم. طبیعیه که اونا توقع خاصی از من و خونواده م داشتن. و طبیعیه که هر خونواده ای تو اون روزای حساس برا دخترشون خیلی کارا بکنن... اما... اما مامانم هیچوقت تجربه ای در اختیارم نذاشت. هیچوقت یادم نداد. هیچوقت کمکم نکرد. و تا روزی که عروس شدم و تا سالها بعد از اون هیچ کاری حتی از لحاظ جهیزیه و هدیه برام نکرد. هیچوقت بهم سر نزد. هیچوقت برام غذا نفرستاد. هیچوقت غذا پختن یادم نداد. هیچوقت برام ترشی و سبزی خشک آماده نکرد. هیچوقت به دادم نرسید. هیچوقت اشکامو ندید. و هر بار از ضعفهای همسرم پیشش درد دل کردم. حق رو به اون داد و بهم یادآوری کرد که واقعا"شانس" آوردم که چنین مردی همسرمه! همیشه تو خلوت بهم تذکر داد که یادم باشه: من شبیه بابامم. پرخاشگر و ظالم و همسرم شبیه مادرمه. صبور و مظلوم! و این منم که همیشه تو همه چی مقصرم. این منم که همیشه باید عذرخواهی کنم و کوتاه بیام. و این منم که هیچوقت حق قهر کردن ندارم چون عملا تو خونه ی پدریم برام جایگاهی وجود نداره!
چندین سال گذشت. بابام طی یه تصادف دچار فراموشی کامل شد. خواهر و برادرام تحت نفوذ و تسلط مادرم بزرگ و بزرگتر شدن و مادرم سلطان مطلق خونه شد. کسی که حالا هم کار می کرد. هم درس می خوند و هم موقعیت اجتماعی خوبی داشت! تو این سالها تک و توک موارد نادری بودن که مامانم بهم محبت کردن اما بارها و بارها موارد ریز و درشت زیادی پیش اومدن که بیشتر و بیشتر از مامانم سرخورده شدم. تو تموم این سالها دو بار تصمیم گرفتم هر چی تو دلمه رو بهش بگم. ولی متاسفانه مامان من تو اینجور مواقع حتی حاضر نیست حرفامو بشنوه. عوضش اونچنان با مهارت دست بالا می گیره و مظلوم نمایی می کنه و رجز می خونه که یه چیزی هم بدهکار می شم و با چش گریون برمی گردم. همین چند هفته پیش وقتی ملتمسانه ازش خواهش کردم چون شوهرم سفره باهام بیاد دکتر. شروع کرد که: خاک بر سر من با همچین دختری که دارم. همش توقع. همش انتظار. تو چرا یه کاری برا من نمی کنی؟ تو چرا یه قدمی برا من برنمی داری؟ وقتی من به سن تو بودم.................
*****
این روزا خیلی به این جریانا فکر می کنم. به لطمه های غیرقابل جبرانی که از مامانم خوردم. به یه احساس ترس و ناایمنی و شک و بدبینی که حاصل بی توجهی ها و دروغای مامانمه و همیشه با منه. به حسرتا و عقده هایی که همیشه تو دلمه. به بغضی که همیشه تو گلومه و هیچوقت کهنه نمی شه. ماها متاسفانه بخاطر یه سری عقاید و باورهای مذهبی مثه: بهشت زیر پای مادران است یا: نه ماه حاملگی کفایت می کنه برا اینکه تا آخر عمر خدمتگزار مامانت باشی.اغلب می ترسیم احساس واقعی مونو درباره ی مادر ابراز یا حتی بهش فکر کنیم. اما من امروز می خوام جیغ بزنم: مامان خیلی ازت دلخورم...
