تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

عین یه مورچه ی غمگین،کوله بار تنهائیمو،کشون کشون به دوش می کشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:20  توسط آذر  | 

جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه ‚ غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی انتظار
 جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهایی و تفأل و تردید
خانه ی پرده ‚ کتاب  ‚ گنجه ‚ تصاویر ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 18:6  توسط آذر  | 

يک توپ بسکتبال تو دست من، تقريباً 19 دلار ميارزه .
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه.

-------------------------------------------------

يک توپ بيس بال تو دست من، شايد 6 دلار بيارزه .
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن،۴ ميليون دلار ميارزه .
بستگي داره تو دست کي باشه. 

-------------------------------------------------

يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است.
يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها دلار میارزه.

بستگی داره تو دست کی باشه

 

------------------------------------------------

 

  يک عصا تو دست من، فوقش مي تونه يه سگ هار رو دور کنه.
يک عصا تو دست موسي، درياي بزرگ رو مي شکافه

بستگی داره تو دست کی باشه.

 

------------------------------------------------

 

 دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من، دوتا ساندويچ ماهي ميشه .
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي، هزاران نفر رو سير ميکنه.
بستگي داره تو دست کي باشه.

 

-------------------------------------------------

همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه .
پس چشامو می بندم و دلواپسي ها،خستگی ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، و روياهامو  به دستان خدا می  سپارم، چون...
بستگي داره تو دست کي باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:31  توسط آذر  | 

گاهی وقتا، یه وضعیتی تو زندگی پیش میاد که فکم میفته! و مطمئنم تو هیچ کتاب و رساله ی روانشناسی و تربیتی و حقوقی، صحبت و اشاره ای بهش نشده و عقل هیچ روانکاو و مشاوری به حل کردنش، قد نمی ده! جدا گاهی می مونم این آدمی که اینطوری داره رفتار می کنه و واکنش نشون می ده، همسرمه؟ و آیا من می شناسمش؟ و مهمتر اینکه چه ضمانتیه برا تکرار نشدن این برخوردا؟ و ترس از اینکه کلیت و تداوم این جریانات، چه تاثیر عمیق و مخربی روی زندگی و روحیه هامون داره؟

گاهی از زن بودن، از همسر بودن، از مادر بودن، از ندیدن، از دیدن و سکوت کردن، از سکوت کردن و اشک ریختن، از اشک ریختن و آرام شدن و از آرام بودن و دوباره تحقیر شدن، خسته می شم! تو تموم لحظه های تنهایی این چند وقت، تنهایی و تاریکی و سختی، همیشه به خودم یادآور بودم که: حق همسر من، بیشتر از اینهاست؛ باید صبور بود و ساخت. و اما شاید وقتش باشه که از خودم بپرسم: این حق منه، تو زندگی؟ مسلما نه. و صد البته که تو جامعه ی الان و زندگیای این روزا، هیچ زن یا شوهری، حق همسرش رو اونچنان که شایسته س، به جا نمیاره و ادا نمی کنه و اون حقوق الهی زن و مرد، که بخاطر کرامت وجودیشون وضع شده، ابدا برا کسی معنا نداره! ولی دیگه تو بعضی زندگیا و بعضی لحظه ها، این قضیه خیلی شکل بحرانی ای به خودش می گیره که معمولا هم اگه طرف خودخواه ماجرا، تصمیم به تغییر رفتار و برنامه هاش نگیره و قدمی برا بهبود زندگیش، اونطوری که حق همسرشه، بر نداره، اون طرف دیگه، اگه طالب حفظ زندگیش، بدون سر و صدا و جنجال باشه، ناچاره سکوت کنه و کوتاه بیاد؛ بخصوص اگه پای بچه ای در میون باشه. و این غم انگیز ترین اتفاقیه که می تونه تو یه زندگی بیفته...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:50  توسط آذر  | 

پریشب؛ ساعت:7:30

-بله؟

-الو؟ سلام آذر جون. چطوری؟

-سلام مادر جون! حال شما؟ خوبید ایشالا؟

-خدا رو شکر! بد نیستیم. چه خبرا؟

-سلامتی. می گذرونیم.

-می خواستیم یکی از همین شبا مزاحمت بشیم!

-خواهش می کنم؛ چه مزاحمتی؟ کی ایشالا؟

-فعلا معلوم نیست.

-خوشحال می شم. فقط مادر جون، لطف کنین هر موقع خواستین تشریف بیارین، حتما حتما تماس بگیرین و باهام هماهنگ کنین. چون این روزا خیلی سرم شلوغه، شاید نباشم یا مثلا برنامه ای داشته باشم!

-حتما. خیالت راحت باشه.

-شماره ی خونه و همراه رو که دارید؟

-بله....بله.

-خیلی هم خوب.

-پس فعلا کاری نداری؟

-قربونتون برم. زحمت کشیدین. سلام برسونین!

 

دیشب؛ ساعت:8

تو خونه، سگ می زنه، گربه می رقصه بس که ریخت و پاشه! و من، وسط همه ی این شلوغیا، با قیافه ی ژولی پولی و دستای رنگی، مشغول تموم کردن تابلوم هستم که:

-زییییینگ!

-بهت زده‏ام!!!!!!کیه؟

-آذر جون. مائیم!

-بهت زده‏ام!!!!!!

در رو که با تردید و از سر ناچاری وا می کنم، در کمال ناباوری، با مادر شوهرم و چهار تا لبخند پت و پهن دیگه روبه رو می شم که با خوشحالی منتظر تعارفن تا بیان داخل!

-مادر جون! چرا بی خبر؟

-هه..هه...هه...

 

 

                                                 ***************** 

امشب؛ ساعت:7

-بله؟

-الو آذر؟ سلام!

-سلام فاطمه جون! چطوری؟ حالت خوبه؟ دختر خوشکلت چطوره؟

-قربونت. بد نیست. یه احوالی از جاریت نپرسی ها!

-به خدا فاطمه این روزا خیلی سرم شلوغه، ببخشید.

-چیکار می کردی؟

-والا...نه که همسر جان فردا صبح میان خونه، دارم خونه تکونی می کنم، جارو می کشم، ظرف می شورم، تغییر دکور می دم، ناهار فردا رو می پزم، باید دوش بگیرم...

-راستش خیلی حوصله م سر رفته، می خوام بیام پیشت.

-نه...نه فاطمه جون! ببخشید ولی الان اصلا وضعیتم جوری نیست که مهمون بیاد خونه مون. شرمنده.

-وا. آخه چرا؟

-گفتم که! همه جا ریخت و پاشه، خودمم قیافه م عین فاطی کلفته. بیای، معذب می شم.

-یعنی نیام؟

-باور کن اصلا موقعیتشو ندارم. هزار تا کار سرم ریخته.

-اوکی...پس باشه برا یه شب دیگه.

-قربونت برم. ببخشید ترو خدا.شرمنده‏ام

-خواهش می کنم. خدافظ.

-خدافظ.

 

امشب؛ ساعت:8:30

در حین شستن یه کوه ظرف؛ یه لباس که به درد سطل آشغال می خوره تنمه و جلوش، قد یه دایره ی گنده خیسه که:

-زییییینگ!

-بهت زده‏ام!!!!!!کیه؟

-آذر. وا کن. فاطمه م.

-بهت زده‏ام!!!!!!نه!

-بابا وا کن. چقدر تو رودرواسی می کنی....

-

 

 

*خدایا! با همه ی این اوصاف، بازم شکرت.

نه غر می زنم، نه ناشکری می کنم.

فقط اگه الان بخوام اشک بریزم که اشکال نداره؟ نه؟ ممنون که اجازه دادی!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 0:52  توسط آذر  | 

جدا من این روزا خیلی پر رو شدم! خیلی!

و شدیدا دستپاچه م.

چون تجربه ثابت کرده این جور مواقع، خدا داره اینطوری وراندازم می کنه:كه‏اينطور

و درست تو لحظه ای که اصن حواسم نیست، یه پس گردنی دبش حواله م می کنه تا باز یادم بیاره:

"اوهوی خر کوچولو. یه کم خجالت بکش! تا کی می خوای هر روز از خواب پاشی و نون و آب آماده تو نشخوار کنی و یه مشت اینور اونور یورتمه بری و سر این و اون، عرعر بزنی و باز شب، خرتر از قبل، بگیری کپه تو بذاری؟"

 

*آخه من بدبخت چیکار کنم که آدم بشو نیستم؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 13:55  توسط آذر  | 

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

                       وقت رفتن است؛

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود.

آی . . .

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

         چقدر زود

                       دیر می شود!

 

                                                             * * *

 

... با گریه های یکریز

                          یکریز

                               مثل ثانیه های گریز

با روزهای ریخته

                    در پای باد

با هفته های رفته

با فصل های سوخته

                          با سال های سخت

رفتیم و

         سوختیم و

                       فرو ریختیم

با اعتماد خاطره ای در یاد

اما

آن اتفاق ساده نیفتاد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:53  توسط آذر  | 

دلم یه خونه ی گرم و تمیز می خواد،

بایه کاناپه ی راحت کنار بخاری،

یه فنجون چای و نبات داغ

و کتابی که دوست می دارم،

با شوهری که هیچوقت سفر نمی ره!

دلم یکیو می خواد که"بزرگ" باشه، "آروم" باشه، "محرم" باشه، بفهمه!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:29  توسط آذر  |