عین یه مورچه ی غمگین،کوله بار تنهائیمو،کشون کشون به دوش می کشم...
عین یه مورچه ی غمگین،کوله بار تنهائیمو،کشون کشون به دوش می کشم...
يک توپ بسکتبال تو دست من، تقريباً 19 دلار ميارزه .
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه.
يک توپ بيس بال تو دست من، شايد 6 دلار بيارزه .
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن،۴ ميليون دلار ميارزه .
بستگي داره تو دست کي باشه.
-------------------------------------------------
يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است.
يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها دلار میارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه
------------------------------------------------
يک عصا تو دست من، فوقش مي تونه يه سگ هار رو دور کنه.
يک عصا تو دست موسي، درياي بزرگ رو مي شکافه
بستگی داره تو دست کی باشه.
------------------------------------------------
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من، دوتا ساندويچ ماهي ميشه .
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي، هزاران نفر رو سير ميکنه.
بستگي داره تو دست کي باشه.
-------------------------------------------------
همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه .
پس چشامو می بندم و دلواپسي ها،خستگی ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، و روياهامو به دستان خدا می سپارم، چون...
بستگي داره تو دست کي باشه.
گاهی وقتا، یه وضعیتی تو زندگی پیش میاد که فکم میفته! و مطمئنم تو هیچ کتاب و رساله ی روانشناسی و تربیتی و حقوقی، صحبت و اشاره ای بهش نشده و عقل هیچ روانکاو و مشاوری به حل کردنش، قد نمی ده! جدا گاهی می مونم این آدمی که اینطوری داره رفتار می کنه و واکنش نشون می ده، همسرمه؟ و آیا من می شناسمش؟ و مهمتر اینکه چه ضمانتیه برا تکرار نشدن این برخوردا؟ و ترس از اینکه کلیت و تداوم این جریانات، چه تاثیر عمیق و مخربی روی زندگی و روحیه هامون داره؟
گاهی از زن بودن، از همسر بودن، از مادر بودن، از ندیدن، از دیدن و سکوت کردن، از سکوت کردن و اشک ریختن، از اشک ریختن و آرام شدن و از آرام بودن و دوباره تحقیر شدن، خسته می شم! تو تموم لحظه های تنهایی این چند وقت، تنهایی و تاریکی و سختی، همیشه به خودم یادآور بودم که: حق همسر من، بیشتر از اینهاست؛ باید صبور بود و ساخت. و اما شاید وقتش باشه که از خودم بپرسم: این حق منه، تو زندگی؟ مسلما نه. و صد البته که تو جامعه ی الان و زندگیای این روزا، هیچ زن یا شوهری، حق همسرش رو اونچنان که شایسته س، به جا نمیاره و ادا نمی کنه و اون حقوق الهی زن و مرد، که بخاطر کرامت وجودیشون وضع شده، ابدا برا کسی معنا نداره! ولی دیگه تو بعضی زندگیا و بعضی لحظه ها، این قضیه خیلی شکل بحرانی ای به خودش می گیره که معمولا هم اگه طرف خودخواه ماجرا، تصمیم به تغییر رفتار و برنامه هاش نگیره و قدمی برا بهبود زندگیش، اونطوری که حق همسرشه، بر نداره، اون طرف دیگه، اگه طالب حفظ زندگیش، بدون سر و صدا و جنجال باشه، ناچاره سکوت کنه و کوتاه بیاد؛ بخصوص اگه پای بچه ای در میون باشه. و این غم انگیز ترین اتفاقیه که می تونه تو یه زندگی بیفته...
پریشب؛ ساعت:7:30
-بله؟
-الو؟ سلام آذر جون. چطوری؟
-سلام مادر جون! حال شما؟ خوبید ایشالا؟
-خدا رو شکر! بد نیستیم. چه خبرا؟
-سلامتی. می گذرونیم.
-می خواستیم یکی از همین شبا مزاحمت بشیم!
-خواهش می کنم؛ چه مزاحمتی؟ کی ایشالا؟
-فعلا معلوم نیست.
-خوشحال می شم. فقط مادر جون، لطف کنین هر موقع خواستین تشریف بیارین، حتما حتما تماس بگیرین و باهام هماهنگ کنین. چون این روزا خیلی سرم شلوغه، شاید نباشم یا مثلا برنامه ای داشته باشم!
-حتما. خیالت راحت باشه.
-شماره ی خونه و همراه رو که دارید؟
-بله....بله.
-خیلی هم خوب.
-پس فعلا کاری نداری؟
-قربونتون برم. زحمت کشیدین. سلام برسونین!
دیشب؛ ساعت:8
تو خونه، سگ می زنه، گربه می رقصه بس که ریخت و پاشه! و من، وسط همه ی این شلوغیا، با قیافه ی ژولی پولی و دستای رنگی، مشغول تموم کردن تابلوم هستم که:
-زییییینگ!
-
!!!!!!کیه؟
-آذر جون. مائیم!
-
!!!!!!
در رو که با تردید و از سر ناچاری وا می کنم، در کمال ناباوری، با مادر شوهرم و چهار تا لبخند پت و پهن دیگه روبه رو می شم که با خوشحالی منتظر تعارفن تا بیان داخل!
-مادر جون! چرا بی خبر؟
-هه..هه...هه...
*****************
امشب؛ ساعت:7
-بله؟
-الو آذر؟ سلام!
-سلام فاطمه جون! چطوری؟ حالت خوبه؟ دختر خوشکلت چطوره؟
-قربونت. بد نیست. یه احوالی از جاریت نپرسی ها!
-به خدا فاطمه این روزا خیلی سرم شلوغه، ببخشید.
-چیکار می کردی؟
-والا...نه که همسر جان فردا صبح میان خونه، دارم خونه تکونی می کنم، جارو می کشم، ظرف می شورم، تغییر دکور می دم، ناهار فردا رو می پزم، باید دوش بگیرم...
-راستش خیلی حوصله م سر رفته، می خوام بیام پیشت.
-نه...نه فاطمه جون! ببخشید ولی الان اصلا وضعیتم جوری نیست که مهمون بیاد خونه مون. شرمنده.
-وا. آخه چرا؟
-گفتم که! همه جا ریخت و پاشه، خودمم قیافه م عین فاطی کلفته. بیای، معذب می شم.
-یعنی نیام؟
-باور کن اصلا موقعیتشو ندارم. هزار تا کار سرم ریخته.
-اوکی...پس باشه برا یه شب دیگه.
-قربونت برم. ببخشید ترو خدا.
-خواهش می کنم. خدافظ.
-خدافظ.
امشب؛ ساعت:8:30
در حین شستن یه کوه ظرف؛ یه لباس که به درد سطل آشغال می خوره تنمه و جلوش، قد یه دایره ی گنده خیسه که:
-زییییینگ!
-
!!!!!!کیه؟
-آذر. وا کن. فاطمه م.
-
!!!!!!نه!
-بابا وا کن. چقدر تو رودرواسی می کنی....
-
*خدایا! با همه ی این اوصاف، بازم شکرت.
نه غر می زنم، نه ناشکری می کنم.
فقط اگه الان بخوام اشک بریزم که اشکال نداره؟ نه؟ ممنون که اجازه دادی!
جدا من این روزا خیلی پر رو شدم! خیلی!
و شدیدا دستپاچه م.
چون تجربه ثابت کرده این جور مواقع، خدا داره اینطوری وراندازم می کنه:
و درست تو لحظه ای که اصن حواسم نیست، یه پس گردنی دبش حواله م می کنه تا باز یادم بیاره:
"اوهوی خر کوچولو. یه کم خجالت بکش! تا کی می خوای هر روز از خواب پاشی و نون و آب آماده تو نشخوار کنی و یه مشت اینور اونور یورتمه بری و سر این و اون، عرعر بزنی و باز شب، خرتر از قبل، بگیری کپه تو بذاری؟"
*آخه من بدبخت چیکار کنم که آدم بشو نیستم؟![]()
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است؛
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود.
آی . . .
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
* * *
... با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصل های سوخته
با سال های سخت
رفتیم و
سوختیم و
فرو ریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد...
بایه کاناپه ی راحت کنار بخاری،
یه فنجون چای و نبات داغ
و کتابی که دوست می دارم،
با شوهری که هیچوقت سفر نمی ره!
دلم یکیو می خواد که"بزرگ" باشه، "آروم" باشه، "محرم" باشه، بفهمه!