من دلم می خواد یکی بهم بگه همه چی درست میشه و من باورش کنم! من دلم می خواد نترسم از تموم فرداهایی که دارن میان! من دلم می خواد اعتماد کنم و بدون نگرانی، عشق بورزم! من دلم می خواد با اطمینان، حرفا و نگاهها رو باور کنم؛ وحالا دیگه مطمئنم که این حس بوجود نمیاد جز با کمک شریک زندگیم.
لحظه لحظه ی این سه- چهار روزی که همسر جان کنارم بود، برام از قشنگ ترین و شیرین ترین لحظه های زندگیم بودن. تا حالا براتون پیش اومده بس که از یه نفر دورید، وقتی بهم می رسین، حتی ناراحتیا و دلخوریاتونم برات قشنگ و خاطره انگیز باشه؟ برا من دقیقا اینطوری بود. یعنی حالا که رفته و خودمم بشدت مریضم، می بینم حتی لحظه هایی رو که از ناراحتی اشکام بند نمیومدن رو هم دوس دارم!
با هم رفتیم اطراف شهر و کلی عکس انداختیم از منظره های پائیزی که بنظرم زیبا ترین و پر احساس ترین مناظر سال هستن؛ با اون درختای لخت و غروب بی رمق!
شنبه و یکشنبه کلاسامو بی خیال شدم، بس که دلم نمیاد از اون و فضای گرم خونه دل بکنم اما در نهایت خوشبختی، بعدش متوجه شدم هیچکدوم از کلاسا تشکیل نشده!
عصر شنبه بنا به دلایلی، چندین لیتر اشک ریختم و باهم رفتیم زیارت تا یه کم آروم شم!
بعدش دیگه... برا داداشم جشن تولد گرفتیم و سینما رفتیم وهی حرف زدیم و مطلب نوشتیم و خرید کردیم و کلی بهمون خوش گذشت!
راستی یکی دیگه از اتفاقای این چند روز، از خواب پریدن من از صدای سوسک بود!!! یعنی نصفه شب احساس کردم یکی داره آروم و پاورچین وارد اتاق میشه و هی به خودش می لرزه؛ مثه کسی که مریضه. بعد که از ترسم همسر جان رو بیدار کردم و چراغ رو روشن کردیم، بجای دزد یا حداقل یه گربه ی ناقابل، یه سوسک کف اتاق خواب دیدیم! یه سوسک که احساس می کنم اسهال داشت یا همچو چیزی.
حالام که من از زور تب و لرز دارم می میرم و خدائیش وقتی مریضی خیلی سخته از خوشبختی حرف بزنی. فقط آرزو می کنم روزای قشنگی، مملو از اعتماد و آرامش، منتظر تک تکمون باشه! 