تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

شب یلداست.

بارون داره می باره.

تو اغلب خونه ها، بساط هندونه و انار و حرف و خنده به راهه.

همه کنار عشقشون هستن.

بجز من که دارم تو تنهایی، با صدای بنان، آروم آروم عکسهایی رو که انداختم و چاپ کردم، پاسپارتو می کنم؛ و همسر جان که هزاران کیلومتر دورتر از من، برام مسیج های غمگین و عاشقونه می ده.

عاشق عکس گرفتن و چاپ کردنم؛ حتما این علاقه م به بابام رفته. امشب بابام هم تنهاست.

مامانم از عکس و عکاسی بدش میاد. از بس که بابام برا انداختن هر عکس یادگاری، یه ساعت معطلش می کرد. امشب مامانمم تنهاست.

بیچاره دلای تنها، تو طولانی ترین شب سال!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:33  توسط آذر  | 

خب. حالا که بازم همسرجان تشریفشون رو بردن؛ و بازم من و این روزای سخت و تکراری و این خونه ی سرد و تاریک، باهم تنها موندیم؛ و گلودرد و سرفه هام، ظاهرا خیال بند اومدن ندارن؛ و دلم از خیلی ماجراها گرفته؛ و البته ابدا قرار نیست به تنهائیام و امتحانام و ژوژمانام و بدبختیام فکر کنم و اشک بریزم، می ریم که یه جوری خودمونو سرگرم کنیم. چه جوری؟ مثلا با این نی نی خوشکله که:

چقدر چهره ش گرم و مهربونه!

این یکی چه آروم و بی دغدغه خوابیده!

چرا اخم کردی جوجو؟

ووی! سرما نخوری!

آخ جون! چه تربچه ی خوش خنده ای!

گریه هاشونم بامزه و خواستنیه!

چه موجود پاک و بی آلایشی!

جنابعالی به چی زل زدین یکساعته؟

خوشمزه س؟

چه نگاه عمیق و پر از حرفی داره جونور!

هوم....به نظرتون نی نی گوگولی من چه مدلی خواهد شد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:56  توسط آذر  | 

من دلم می خواد یکی بهم بگه همه چی درست میشه و من باورش کنم! من دلم می خواد نترسم از تموم فرداهایی که دارن میان! من دلم می خواد اعتماد کنم و بدون نگرانی، عشق بورزم! من دلم می خواد با اطمینان، حرفا و نگاهها رو باور کنم؛ وحالا دیگه مطمئنم که این حس بوجود نمیاد جز با کمک شریک زندگیم.

لحظه لحظه ی این سه- چهار روزی که همسر جان کنارم بود، برام از قشنگ ترین و شیرین ترین لحظه های زندگیم بودن. تا حالا براتون پیش اومده بس که از یه نفر دورید، وقتی بهم می رسین، حتی ناراحتیا و دلخوریاتونم برات قشنگ و خاطره انگیز باشه؟ برا من دقیقا اینطوری بود. یعنی حالا که رفته و خودمم بشدت مریضم، می بینم حتی لحظه هایی رو که از ناراحتی اشکام بند نمیومدن رو هم دوس دارم!

با هم رفتیم اطراف شهر و کلی عکس انداختیم از منظره های پائیزی که بنظرم زیبا ترین و پر احساس ترین مناظر سال هستن؛ با اون درختای لخت و غروب بی رمق!

شنبه و یکشنبه کلاسامو بی خیال شدم، بس که دلم نمیاد از اون و فضای گرم خونه دل بکنم اما در نهایت خوشبختی، بعدش متوجه شدم هیچکدوم از کلاسا تشکیل نشده!

عصر شنبه بنا به دلایلی، چندین لیتر اشک ریختم و باهم رفتیم زیارت تا یه کم آروم شم!

بعدش دیگه... برا داداشم جشن تولد گرفتیم و سینما رفتیم وهی حرف زدیم و مطلب نوشتیم و خرید کردیم و کلی بهمون خوش گذشت!

راستی یکی دیگه از اتفاقای این چند روز، از خواب پریدن من از صدای سوسک بود!!! یعنی نصفه شب احساس کردم یکی داره آروم و پاورچین وارد اتاق میشه و هی به خودش می لرزه؛ مثه کسی که مریضه. بعد که از ترسم همسر جان رو بیدار کردم و چراغ رو روشن کردیم، بجای دزد یا حداقل یه گربه ی ناقابل، یه سوسک کف اتاق خواب دیدیم! یه سوسک که احساس می کنم اسهال داشت یا همچو چیزی.

حالام که من از زور تب و لرز دارم می میرم و خدائیش وقتی مریضی خیلی سخته از خوشبختی حرف بزنی. فقط آرزو می کنم روزای قشنگی، مملو از اعتماد و آرامش، منتظر تک تکمون باشه! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:57  توسط آذر  | 

"...یه خانمه مشتریمون هس که خیلی رو اعصاب پیاده روی می کنه! هم گیر هس، هم غرغرو، هم از الکی پر مدعا و هم خیال می کنه خیلی سرش می شه! ازاینا که هم با کلاسه، هم خیلی مشکل دار! خلاصه اون روز بحثش بود و به همکارم می گفتم: دلم براش می سوزه؛ ازایناس که گاهی شبا، تو یه لباس خواب گرون قیمت، تو تاریکی، می شینه رو تخت، سیگار می کشه و تنهایی گریه می کنه...

بعدش، یه شب که دچار حادترین بن بست های فکری و یأس وجودی شده بودم، بین اونهمه فکرای جور واجور، یهو دیدم توتاریکی، تو یه لباس خواب گرون نشستم دارم سیگار می کشم و تند تند، دونه دونه اشکام می ریزه.....آی حالم گرفته شد......آی بدم اومد از خودم..."

...اینا حرفای یه دوسته، اما دقیقا توصیف وضعیت منه؛ خیلی وقتا، خیلی آدما تو زندگی، دور و برم بودن که بارها تو ذهنم تحقیرشون کردم و تو دلم بهشون پوزخند زدم و از صمیم قلب، آرزو کردم که هیچوقت مثه اونا نباشم. اما شوربختانه، یه وقتا و دوره هایی هس که چشم وا می کنم و می بینم: شدم عین فلانی! شدم کپی بهمانی! شدم همون جوری که یه عمر ازش فرار می کردم! که همیشه مسخره ش می کردم!

و می شکنم انگار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:58  توسط آذر  |