تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

خانوما و آقایون؛ آبجیا و داداشا؛

بالاخره پس از پشت سر گذاشتن هوار تا روز، تنهایی و بی همدمی:

پس ازگریه زاریا و فین فینای فراوون و تموم شدن بسته های بی شمار دستمال کاغذی:

پس از تجربه کردن شونصد تا جمعه ی سوت و کور و ساکت و دلگیر و متروک:

پس از رنج و مرارتهای زیاد و صبر و سکوت خانمانه: و گاهی غیر خانمانه:

هم اینک این شما و این سورپرایز سال:

همسر جان از یکم بهمن، خونه می مونه و از کنارم جنب نمی خوره تا خود سال تحویل!

خیلی خوشحالم؛ دیگه چیزی نمونده؛ فقط سه چهار روز سمج و کشدار که در کمال رضایت و تواضع، تحملشون می کنم!

راستی! چند وقت دیگه، دلیل موندنشو می گم بهتون!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:46  توسط آذر  | 

" ف " عزیز!

ای کاش می دونستم به چه زبونی باید به توی زبون نفهم حالی کنم که نمی خوام باهات ارتباط داشته باشم! نمی خوام بهم زنگ بزنی؛ نمی خوام بهم سربزنی؛ نمی خوام کمکم کنی؛ نمی خوام منو از تنهایی در بیاری؛ نمی خوام راهنمائیم کنی و سنگ صبورم باشی و خبرای جدید رو به گوشم برسونی!

ای کاش می دونستم وقتایی که با اعتماد به نفس تمام، بهم زل می زنی یا پشت تلفن، صداتو صاف می کنی و انگار که من تو کله م بجای مغز، پشکل دارم، شروع می کنی به گفتن حرفای صد تا یه غاز، چه جوری باید بهت حالی کنم که والا منم آدمم؛ منم دروغ رو می فهمم؛ دورنگی و بی محبتی رو می فهمم؛ سوء استفاده رو می فهمم! چطور بهت بفهمونم که اگه تا حالا هم بهت سواری دادم، روی خوش نشون دادم، برات وقت تلف کردم، نه از حماقت و خنگی و نفهمی و کمبود محبت و تنهایی و نیاز، که از صداقت و صمیمیت و خوش بینی بوده و بس! اما از این به بعد، دیگه نیستم. متوجهی؟ شک دارم والا!

" الف " جان!

از مدتها قبل، درست از روزی که عقلم به یه سری مسائل رسید، کاملا متوجه شدم شخصیت دوگانه ای داری؛ یعنی هر موقع به کسی نیاز داری -حالا تو هر زمینه ای- باهاش رفیق و جوری و حسابی موس موس می کنی، ولی هر وقت کسی بهت نیاز داشت، می شی شمر ذی الجوشن! اما نمی دونم چرا عین احمقها، در طول سالیان، بازم امتحانت می کردم؛ شاید نمی خواستم باور کنم. حالا دیگه یاد گرفتم در مواقع دوستی، محبتتو باور نکنم و در مواقع نیاز، روی غریبه ی هفت پشت بیگانه حساب کنم، ولی روی تو نه!

" م " عزیز!

خیلی وقتا خر حسابم کردی؛ خیلی وقتا بهم دروغ گفتی؛ ریشه ی اعتمادمو خشکوندی و با این شاهکار آخرت، اونم بعد از اعتماد دوباره م، حسابی له و لوردم کردی! خیلی وقتا حیا کردم که حتی با یه لبخند، دورنگی تو به روت بیارم و گاهی هم بوده که با التماس ازت خواستم باهام روراست باشی. ولی بدبختانه چه میشه کرد که تو غرق در انکاری! انکار همه ی ضعفهای وجودیت؛ تو حتی با خودتم روراست نیستی، چه برسه به من!

" ع " عزیز...

" م " جان...

" پ " مهربون... و....

عزیزانم! افسوس که همیشه وبالم بودید و نه پر پروازم؛ افسوس...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:36  توسط آذر  | 

گاهی آدم به یه سن و سال و موقعیتی می رسه که احساس می کنه دیگه توانایی و انرژی پیدا کردن یه دوست و رفیق صمیمی جدید و تازه رو نداره؛ هر چند که رفقای فعلیش هم، مثه همه ی آدمای دیگه، عیب و ایرادایی داشته باشن و گاهی بی مهابا رو اعصاب هم پاتیناژ کنن واصلا بعضی وقتا دلت بخواد برن به جهنم تا یه نفس راحت بکشی، باز پذیرفتنش خیلی راحت تره تا اینکه بخوای از ب بسم ا...، با یکی دیگه شروع کنی و با اخلاق و رفتارای هم آشنا شید و سرمایه گذاری عاطفی کنی و قهر و آشتی ها و سوء تفاهم های اولیه رو پشت سر بذارید و و و و ....صد البته که دوستان معمولی که رابطه باهاشون در حد سلام و علیک خلاصه میشه، مثه همکارای محل کار یا بروبچ دانشگاه یا مثلا همکلاسی کلاس زبان، شامل این قضیه نیستن و طبیعیه که دوره به دوره عوض می شن و شاید سالی یه بار هم یادشون نیفتی و دلتنگشون نشی؛ و اصلا قرار گرفتن تو محیط های جدید، ناخودآگاه روابط جدید رو هم پدید میاره! منظور رفقای چندین ساله هستن که هنوز نگفتی ف، رفتن فرحزاد.

بعنوان مثال، من الان، بعد تقریبا ده سال، کاملا می دونم که مثلا: حتی اگه پای مرگ و زندگی هم در میون باشه، نباید به هیچ وجه" ش "رو صبح زود، کله ی سحر از خواب بیدار کرد، چون دیگه تا شب خسته و عصبیه و پاچه می جوه:

یا" م "وقتی ناراحته، دیگه لال می شه و یه کلمه هم حرف نمی زنه یا وقتی عصبانیه، فقط با به هم کوبیدن در و دیوار آروم می شه:

یا مثلا "پ" آدم فوق العاده مهربونیه که البته محبتشو با قطره چکون تو حلقت می چکونه: و....

...به هر حال داداش، رفیق قدیمی هم مثه شراب کهنه می مونه که دیدنش، گاهی می تونه تا مدتها آدمو مست و ملنگ نگه داره و بعضی وقتا، تنها مرهم دردات باشه:

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 13:47  توسط آذر  |