تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست!

سیمای زنی در دوردست!

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟

چون مرگ، ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!

تقدیر من غم تو و تغییر تو محال...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:38  توسط آذر  | 

                  

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:40  توسط آذر  | 

خوشا به حال لک لک ها، که خوابشون واو نداره

خوشا به حال لک لک ها، که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لک ها، که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لک ها که لک لک اند...

مرحوم حسین پناهی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:14  توسط آذر  | 

همسرجان چندتا لغت اختراع کرده و چندجور شیرین کاری داره که هر وقت برام می گه و انجام می ده، غش و ضعف می رم:

-جوجه شدن: چشاشو می بنده و کله شو مثه کسی که سردشه، تکون می ده و جیر جیر می کنه!

-صدای سوسک درآوردن:ایائ ءآوئ ءویا!

-صدای مورچه درآوردن: می.می!

-خوندن شعر: بچه بودم. نفهم بودم. جیم بودم زمکتب!

-زوز زدن: یعنی ریز ریز غر زدن و بهونه گرفتن!

-دلم میجوزه: یعنی دلم خیلی می سوزه!

-پیام سلامتی: درسته خیاریم ولی مغز آدم داریم بابا:

این آخری رو که می گه، دیگه من ذوق مرگ میشم!

 

*زیاد به مغزتون فشار نیارید. خودمم ربط تاپیک رو با مطلب نفهمیدم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 4:0  توسط آذر  | 

بالاخره دانشگاه هم تموم شد؛ این ترم هم در کمال ناباوری، تو یه چشم به هم زدن، الکی الکی گذشت و این قصه هم به سر رسید! البته که من از اون دانشجو بی خیالا بودم که سر کلاسایی که به مذاقم خوش نمیومد، تا4-5 جلسه هم غیبت می کردم و یکی - دوبار هم با حذف شدن یا تهدید به حذف، تاوانشو دادم و حالم جا اومده؛ یا بوده واحدهای عملی ای که تا شب ژوژمان، براشون هیچ برنامه ای نداشتم و با ذهن خالی، دس به دامن مدادرنگ و اکرلیک و پاستل شدم و فردا صبحش، با دیدن کارای قشنگ و وقت گیر شیما فضول و نازنین چلم و مینا پنگول و سارا گل من گلی، که از استعداد و خلاقیت، هیچ بویی نبردن ولی خدای اراده هستن، کلی از خودم وارفتم! ولی به هر حال مسلمه که این چند سال، از بهترین سالا و طلایی ترین فرصتای زندگیم بوده برا رشد و یادگیری که خب، گاهی قدرشو دونستم و حواسم جمع بوده، گاهی هم تو هپروت بودم و بی خیالی طی کردم!

دلم برا رفقام تنگ میشه؛ بچه شهرستانیای پاک و ساده ای که حتی موذی بازیاشونم، تابلو و بامزه بود:"نگار" که همیشه مهربون و ملایم و سرشار از آرامش بود و بچه ی مسجدسلیمان؛" فرزانه" که وجودش، سراسر انرژی مثبت و خوش بینی بود و اهل اصفهان؛" فاطمه" با اون نگاهش که عین نگاه یه سنجاب، شیطون و بی قرار بود و بچه ی کرمان؛ "پژواک" که انگیزه و پشتکارش، همیشه برام قشنگ و قابل تحسین بود؛"مینا" که مشهدی بود و من همیشه تو کف برنامه ریزی دقیق این بشر بودم بس که همه چیزش به جا بود: از تفریح و آرایشگاه و خرید و رفقا گرفته تا درس و تحویل کار و مطالعه ی جدی و وب گردی و هزار و یک کوفت زهرمار دیگه!

و البته.......اساتیدم! آقای "مرشدزاده" که همیشه محو اعتماد به نفس و انرژی و تیپ و حاضرجوابیش بودم و هیچ وقت هم سر کلاساش حاضر نمی شدم؛ آقای "فتحی" که کلاساش آرامش قشنگی داشت و تو قید و بند سرفصل نبود و دستتو حسابی برا استفاده از ابتکار و خلاقیت شخصی، باز میذاشت؛ خانوم "برهمند" فندقی و بندانگشتی که نمره ی زیبا قشنگش، هنوز که هنوزه تو کارنامه م می درخشه؛ "استاد آقا" که خدائیش فیلمی بود برا خودش و کلیه ی اساتید شاسکولی که همه و همه، دست به دست هم، سعی در انبساط خاطر دانشجویان زرنگ و فعال و منضبط داشتند: حالا یکی با تلفظ اصطلاحات هنری به لهجه ی دارقوزآبادی، یکی با شلخته پلختگی ش، یکی با رفت و آمدش به دانشگاه با وانت بار، یکی با حرف زدنش به سبک سرزمین خرگوشها و.... به هر حال اینم دوره ای بود برا خودش!

در اینجا، جا داره از همسر صبور و بردبارم که خیلی وقتا با نبودنا و غذا نپختنا و نامرتبی خونه و ریخت و پاش وسایل و فلج شدنش با کاتر و قیچی و پیداشدن تراشه ی مدادرنگی تو سوپ و پاچه گیریای شبای ژوژمان و تحمل وظیفه ی خطیر پاسپارتو کردن آثار و....کنار اومدن و باعث رشد و پیشرفتم شدن، کمال امتنان رو داشته باشم!

با تشکر از خانواده های: فلانی پور. بهمان زاده. کج و کوله. دماغ فینگیلی و کلیه ی عزیزانی که وجودشان، سبب تسلی خاطر بازماندگان است.

ضمنا مجلس زنانه در همان مکان منعقد و سرویس برگشت مهیا می باشد!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 3:7  توسط آذر  | 

خدایا؛ خدای مهربونم، سلام!

دل کوچک و لرزانم، خیلی برات تنگ شده و قلب خسته و بی رمقم، برا ذره ای از مهربونی و رحمتت، بی تابه؛ برای اینکه سرمو بگیری تو بغلت، نوازشم کنی و بهم امید بدی؛ امید به اینکه همه چی درست میشه. که اگه هیشکیو ندارم و اونایی هم که دور و برم هستن، مترسکهای بی روحی بیش نیستن، تو می تونی جای همه رو برام پر کنی و نبود همه چیز رو به قشنگ ترین شکل ممکن، جبران کنی. فقط تویی که می تونی با دستای محکم و مطمئنت، اشکای گرم ترس از آینده رو، از رو صورتم پاک کنی و لبخند رو روی لبام بذاری!

مهربونم! انگار یه فیل رو دلم پا گذاشته بس که دلم گرفته؛ انگار یه عالمه خنزر پنزر رو دلم ریخته بس که دلم غبارآلوده؛ بن بستها، روز به روز، بیشتر می شن و مشکلات، روز به روز، بیشتر خودنمایی می کنن و انرژی و انگیزه ی محدود من، برای خوب زندگی کردن، روز به روز، بیشتر تحلیل می ره!

بدون شک، این تو بودی که من و همسر جان رو آفریدی؛ از روح خودت در کالبدمون دمیدی؛ بهترین استعدادها و توانایی ها و زیباترین احساس ها رو بهمون بخشیدی؛ از بهترین نعماتت سیرابمون کردی؛ در بهترین مقطع زندگی، ما رو بهم رسوندی و.....حالا خیلی دلم می خواد یه بار دیگه، درست تو اوج تکرارها و تاریکیا، نور امیدتو به دلای سیاهمون بتابونی و دستامونو بگیری.....من خسته م ....من خیلی خسته م و حوصله م حسابی سر رفته!

ارادتمند تو: دخترک تنها و ترسو!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط آذر  |