بالاخره دانشگاه هم تموم شد؛ این ترم هم در کمال ناباوری، تو یه چشم به هم زدن، الکی الکی گذشت و این قصه هم به سر رسید! البته که من از اون دانشجو بی خیالا بودم که سر کلاسایی که به مذاقم خوش نمیومد، تا4-5 جلسه هم غیبت می کردم و یکی - دوبار هم با حذف شدن یا تهدید به حذف، تاوانشو دادم و حالم جا اومده؛ یا بوده واحدهای عملی ای که تا شب ژوژمان، براشون هیچ برنامه ای نداشتم و با ذهن خالی، دس به دامن مدادرنگ و اکرلیک و پاستل شدم و فردا صبحش، با دیدن کارای قشنگ و وقت گیر شیما فضول و نازنین چلم و مینا پنگول و سارا گل من گلی، که از استعداد و خلاقیت، هیچ بویی نبردن ولی خدای اراده هستن، کلی از خودم وارفتم! ولی به هر حال مسلمه که این چند سال، از بهترین سالا و طلایی ترین فرصتای زندگیم بوده برا رشد و یادگیری که خب، گاهی قدرشو دونستم و حواسم جمع بوده، گاهی هم تو هپروت بودم و بی خیالی طی کردم!
دلم برا رفقام تنگ میشه؛ بچه شهرستانیای پاک و ساده ای که حتی موذی بازیاشونم، تابلو و بامزه بود:"نگار" که همیشه مهربون و ملایم و سرشار از آرامش بود و بچه ی مسجدسلیمان؛" فرزانه" که وجودش، سراسر انرژی مثبت و خوش بینی بود و اهل اصفهان؛" فاطمه" با اون نگاهش که عین نگاه یه سنجاب، شیطون و بی قرار بود و بچه ی کرمان؛ "پژواک" که انگیزه و پشتکارش، همیشه برام قشنگ و قابل تحسین بود؛"مینا" که مشهدی بود و من همیشه تو کف برنامه ریزی دقیق این بشر بودم بس که همه چیزش به جا بود: از تفریح و آرایشگاه و خرید و رفقا گرفته تا درس و تحویل کار و مطالعه ی جدی و وب گردی و هزار و یک کوفت زهرمار دیگه!
و البته.......اساتیدم! آقای "مرشدزاده" که همیشه محو اعتماد به نفس و انرژی و تیپ و حاضرجوابیش بودم و هیچ وقت هم سر کلاساش حاضر نمی شدم؛ آقای "فتحی" که کلاساش آرامش قشنگی داشت و تو قید و بند سرفصل نبود و دستتو حسابی برا استفاده از ابتکار و خلاقیت شخصی، باز میذاشت؛ خانوم "برهمند" فندقی و بندانگشتی که نمره ی زیبا قشنگش، هنوز که هنوزه تو کارنامه م می درخشه؛ "استاد آقا" که خدائیش فیلمی بود برا خودش و کلیه ی اساتید شاسکولی که همه و همه، دست به دست هم، سعی در انبساط خاطر دانشجویان زرنگ و فعال و منضبط داشتند: حالا یکی با تلفظ اصطلاحات هنری به لهجه ی دارقوزآبادی، یکی با شلخته پلختگی ش، یکی با رفت و آمدش به دانشگاه با وانت بار، یکی با حرف زدنش به سبک سرزمین خرگوشها و.... به هر حال اینم دوره ای بود برا خودش!
در اینجا، جا داره از همسر صبور و بردبارم که خیلی وقتا با نبودنا و غذا نپختنا و نامرتبی خونه و ریخت و پاش وسایل و فلج شدنش با کاتر و قیچی و پیداشدن تراشه ی مدادرنگی تو سوپ و پاچه گیریای شبای ژوژمان و تحمل وظیفه ی خطیر پاسپارتو کردن آثار و....کنار اومدن و باعث رشد و پیشرفتم شدن، کمال امتنان رو داشته باشم!
با تشکر از خانواده های: فلانی پور. بهمان زاده. کج و کوله. دماغ فینگیلی و کلیه ی عزیزانی که وجودشان، سبب تسلی خاطر بازماندگان است.
ضمنا مجلس زنانه در همان مکان منعقد و سرویس برگشت مهیا می باشد!!!!!