بسم رب الشهدا و الصدیقین.
سلام. بعد ازیه عالمه وقت، تونستم دوباره بیام و سر بزنم. اونم با چه وضعیتی! تو کافی نتم و همسر جان کنارم نشسته و بچه رو نگه داشته تا من کارمو انجام بدم! قبل از عید اثاث کشی داشتیم و خونه ی جدید، هنوز تلفنش مشکل داره و از طرف دیگه، اینقدر سرگرم و مشغول علی کوچولو بودم که اصلا فرصت نمی شد سر بزنم؛ تو این مدت، دلم خیلی برا فضای نت و وبلاگ خودم و بقیه تنگ شده بود، اما چیزی که منو از تو خونه کند وبا همه ی گرفتاریا و دردسرا کشوند کافی نت و دلیل گذاشتن پست جدید تو وبلاگی که علیرغم پرمخاطب بودن، دیگه کرکره ش پائین کشیده شده بود، جریان بمب گذاری حسینیه ی سیدالشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال و شهادت و مجروحیت تعداد زیادی از بر و بچ کانون بود. کانونی که تو چندسال اخیر، با برنامه های متفاوت و اخلاص عجیب غریب بچه هاش، مسیر خیلی از زندگیا، از جمله زندگی خود منو تغییر داده و هنوز که هنوزه، مدیونشم. خیلی دوس داشتم از همین جا، به عنوان یه عضو خیلی خیلی کوچیک، عروج ملکوتی و هجرت خونین و وصال زیبا و مظلومانه ی یارانمون رو تبریک و تسلیت و تولد پرشکوه کانون فرهنگی رهپویان وصال رو تبریک بگم؛ بی شک هر آنچه بر خون شهید استوار است، جاودانه خواهد شد.
حالا هی مصاحبه کنن و بگن بمب گذاری نبوده و زودپز همسایه ترکیده؛ کتمان حقیقت، حقیقت رو تغییر نمیده و از ارزشش کم نمی کنه. تا ابد، از یاران پرکشیده مون با عنوان"شهید" یاد می کنیم و مجروحان این حادثه رو به عنوان"جانباز" می شناسیم و یادشونو همیشه در دلهامون زنده نگه می داریم؛ برام خیلی قشنگ بود وقتی همسر جان که برا کمک رفته بود بیمارستان، از نوجوون هفده ساله ای تعریف می کرد که با وجود نابینا شدن هر دو چشمش، روحیه ش عالی بوده و از شباهت ناچیز خودش با حضرت عباس(ع) یاد می کرده...
حادثه ای پیش اومد. خونی ریخته شد. عده ای مظلومانه پرپر شدند. عده ای تا آخر عمر ناتوان ماندند. باشد که به خود بیائیم........