خدایا؛ خدای مهربونم، سلام!
دل کوچک و لرزانم، خیلی برات تنگ شده و قلب خسته و بی رمقم، برا ذره ای از مهربونی و رحمتت، بی تابه؛ برای اینکه سرمو بگیری تو بغلت، نوازشم کنی و بهم امید بدی؛ امید به اینکه همه چی درست میشه. که اگه هیشکیو ندارم و اونایی هم که دور و برم هستن، مترسکهای بی روحی بیش نیستن، تو می تونی جای همه رو برام پر کنی و نبود همه چیز رو به قشنگ ترین شکل ممکن، جبران کنی. فقط تویی که می تونی با دستای محکم و مطمئنت، اشکای گرم ترس از آینده رو، از رو صورتم پاک کنی و لبخند رو روی لبام بذاری!
مهربونم! انگار یه فیل رو دلم پا گذاشته بس که دلم گرفته؛ انگار یه عالمه خنزر پنزر رو دلم ریخته بس که دلم غبارآلوده؛ بن بستها، روز به روز، بیشتر می شن و مشکلات، روز به روز، بیشتر خودنمایی می کنن و انرژی و انگیزه ی محدود من، برای خوب زندگی کردن، روز به روز، بیشتر تحلیل می ره!
بدون شک، این تو بودی که من و همسر جان رو آفریدی؛ از روح خودت در کالبدمون دمیدی؛ بهترین استعدادها و توانایی ها و زیباترین احساس ها رو بهمون بخشیدی؛ از بهترین نعماتت سیرابمون کردی؛ در بهترین مقطع زندگی، ما رو بهم رسوندی و.....حالا خیلی دلم می خواد یه بار دیگه، درست تو اوج تکرارها و تاریکیا، نور امیدتو به دلای سیاهمون بتابونی و دستامونو بگیری.....من خسته م ....من خیلی خسته م و حوصله م حسابی سر رفته!
ارادتمند تو: دخترک تنها و ترسو!
