تبليغاتX
سیمای زنی در دوردست! - بهار با طعم آقا موچول و علی کوچول!

سیمای زنی در دوردست!

من همسر جان رو دوس دارم!!!!!

اینو دیشب کشف کردم! بعد از 24 روز صبح تا شب و شب تا صبح، سر و کله زدن با یه انچوچک خوشمزه و البته پر دردسر، دیشب تازه به صرافت افتادم که این مرد مهربون و صبور و لبخند به لبی که روزی چند سری برا مامی کردن و دارو دادن و خوابوندن و شیر خوروندن بچه، سرش جیغ جیغ می کنم و نزدیک به یه ماهه که یه فنجون چای هم جلوش نذاشتم و بیست و چار ساعته با یه بلوزشلوار گل گشاد و موهای مدل پریشون، جلوش می گردم و همش دستور می دم و ازش طلبکارم، همسر جانه!

24 روزه که تو یه هپروت عجیب غریب معلقم! مثه یه حباب تو دنیایی از احساسات رنگ و وارنگ: بهت و ناباوری؛ شادی و خوشحالی؛ اندوه و عشق؛ اضطراب و نگرانی؛ حسرت و کمبود محبت؛ اشتیاق و رضایت و....

مادر شدن خیلی حس غریبیه! انگار از یه دنیا پرت می شی به یه سیاره ی متفاوت و ناشناخته! بعضی حالات و رفتارات، حتی برا خودتم عجیب و تازه س! حس می کنی هیشکی حال و هواتو نمی فهمه و عین جوگیرا، همش دلت می خواد با جوجه کوچولوت تنها باشی. به طرز وحشتناکی با انگیزه می شی! دیگه هر روز صبح، ساعتها تو تخت غلت نمی زنی و به سقف خیره نمی شی؛ مدتها زیر دوش آب، به حرفا و آدما و اتفاقا فکر نمی کنی؛ از الکی پیاده روها و پاساژا رو گز نمی کنی؛ چون نه تنها وقتشو نداری که اصولا دلت برا یه فندق گرد و تپلی که تو گهواره ش انتظارتو می کشه، یه ذره می شه!

خلاصه که همه چی به طرز عجیب و جذابی قاطی پاطیه و من، هم شارژم، هم شاکرم و هم دلواپس و نگران! چه زود سه هفته از به دنیا اومدنش گذشت! دیگه وقتشه خودمو جمع و جور کنم!

راستی بهار نزدیکه!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:30  توسط آذر  |